صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




میلاد ظریف

داستان منتشرنشده‌ای از یک بادی‌گارد


به نظرش این اولین نوشته بادی‌گارد بود. از همان اول هم می‌دانست که استخدام کردنش،آخر، کار دستش ‌می‌دهد. نه این که به وظایفش درست عمل نمی‌کرد نه! اتفاقن حواسش شش دانگ به همه چیز بود و بارها سر بزنگاه عکس‌العمل‌های لازم را نشان داده بود. نمونه‌اش یک ماه قبل‌تر، در اجلاس وزرای خارجه عضو شورا امنیت که توانست خودی نشان دهد و در یک چشم به هم زدن آن مرد که در هیئت خبرنگار قصد جانِ آقای وزیر را کرده بود پهن زمین کند. شاید به خاطر آن چهره سردش او را فورن به استخدام در آورد. شاید هم چشمان آبی رنگش در انتخاب‌ش بی‌تاثیر نبوده. ولی هر چه بود مطمئن بود همه این احساس خطری که امشب به خاطر خواندن چند خط اولِ نوشته داستان‌وار بادی‌گارد به سراغش آمده همگی از یک رنگ آبی نشات می‌گیرد که تا خرخره او را به پایین کشیده. احساس خفگی می‌کرد. دست نوشته‌های بادی‌گارد را که یک مشت کلمه سیاه را که بر روی برگه‌های خط‌دار کاهی بود، گذاشت روی میز و بلند شد رفت سمت پنجره اتاقش. بدون این که طبق عادت همیشگی‌اش ابتدا از لای پرده کرکره‌ها به بیرون چشم بیاندازد، پرده‌ها را بالا کشید و پنجره اتاق را چهارتاق باز کرد. باد داخل اتاق سرازیر شد. از آن بالا، در ویلایش، شهر زیر پایش بود. پیش خودش فکر کرد که با همه مسئولیتی که یک بادی‌گارد دارد کی وقت می‌کند به کارهای دیگه برسد. به نظرش اونها اونقدر سرپا نگه داشته می‌شن که به محض این که به خانه رفتند، خوابشان می‌برد. ولی به نظرش خیلی احمقانه می‌نمود که همه چیز اون طوری به نظر بیان که او فکر می‌کرد؛ قطعن یک بادی‌گارد به خوبی می‌داند که وقت بسیار اندک است و بزرگترین اتفاق‌ها در کوتاه‌ترین زمان‌ها رخ می‌دهند. از این رو ثانیه‌ای از عمرش را به بطالت نمی‌گذراند. به نظرش بزرگترین متفکر‌های جهان بادی‌گاردها هستند که ساعت‌ها پشت درهای بسته جلسات مهم منتظر می‌مانند. اندیشه‌های نیمه شوخی نیمه جدی پشت درهای بسته، در ماشینِ لیموزین مشکی رنگ، بر روی کاغذ‌های کاهی. در خنکای نسیم بهاری افکارش را افسار گسیخته یافت. آنقدر که وارد مسائل خانوادگی بادی‌گارد شد. قطعن زن و بچه بادی‌گارد ـ البته اگر داشته باشدـ قطعن به شغلش افتخار می‌کنند. چه چیز از این والاتر که مسئول جان آدمی باشی؟ ولی نه! تمام تلاشها و تکاپوها با شلیک شدن فشنگی از یک کارکانو لوله بلند آن هم شاید توسط یک بیمار روانی مثلن از طبقه پنجم یک انبار کتاب به باد می‌رود. آن موقع تمام نگا‌ه‌ها به سمت بادی‌گارد مادر مرده می‌رود. پس می‌توان این طور گفت که بادی‌گارد فرداها وقتی بازنشسته شد، وقتی نوه‌‌ها دوره‌اش کردند که از دلاوریها پدربزرگشان بشنوند با سکوت معناداری روبرو می‌شوند. بادی‌گارد دیده نمی‌شود. مثل اشباحی می‌ماند که دور تا دور  وزیر،  رئیس جمهور، فلان آرتیست به چپ و راست می‌چرخد و بالا و پایین را نگه می‌کند. مهم این است او که دورش حلقه زده‌اند جان سالم به در ببرد؛ کسی در ذهنش نمی‌ماند که در چه سال و ماه و روز و ساعتی بادی‌گارد جانی را نجات داده. همه مرگ را خوب یادشان می‌ماند. حتا نوع اسلحه شلیک کننده گلوله را! منزلت شغلی بادی‌گارد با مرگ یک نفر شکوفا می‌شود؛ و همزمان به پایان می‌رسد.

دستش را برد توی موهای مشکی رنگش و به این اندیشید که بادی‌گارد بعد از این که از کار بیکار شد، بقیه زندگیش را چه گونه می‌گذراند؟ شغل بعدی؟ بازنشستگی اجباری! اصلن بادی‌گاردها حقوق بازنشستگی دارن؟ حقوقِ بازنشستگی‌اشان اون قدرها هست که به فکر  شغل دیگه‌ای نباشن؟ اگر نه، اون شغل دوم چی می‌تونه باشه؟ بادی‌گارد به غیر از بادی‌گاردی چه کاری می‌تواند انجام دهد؟ کاری که در هر حالتی بتوانی فکر کنی و محاسبه؟ بعد آنها را تند تند توی مغزت نگه داری و به نتایج منحصر به فردی برسی؟ سرعت خوردن سراپایی یک ساندویچ مک دونالد برابر است با ماندن ماشین حامل آقای وزیر پشت چراغ قرمز در مرکز شهر. انتظار پایانِ جلسات هفتگی هیئت دولت معمولن برابر است با شنا کردن در دریا و یک دل سیرِ بر روی شن‌های داغ ساحل حمام آفتاب گرفتن. شن‌های داغ ساحل دریا! بادی‌گارد اگر بخواهد برای تجدید روحیه به مرخصی برود، باید کی رو ببیند؟ چه چیز باعث می‌شود بادی‌گارد دل به دریا بزند، چشم تو چشم رئیسش شود و مثلن یک جمله شانزده کلمه‌ای را بر زبان آورد: «آقای رئیس اگر اجازه بدهید می‌خواهم برای چند روزی برای تفریح به سواحل آبهای آزاد بروم؟»

رئیس نگاهش را از توی کاغذه‌های پوشه‌ای که منشی دفتر برای یک امضا سراپایی به دستش داده، بر می‌دارد و در چشمهای آبی رنگِ بادی‌گارد که دو دو می‌زنند، ثابت نگه می‌دارد. منشی دفتر، دو معاون رئیس و چند نفر از اعضای هیئت دولت با دهان باز همگی به بادی‌گارد نگاه می‌کنند. برای اولین بار است که از زبان بادی‌گارد جمله‌ای به این بلندی می‌شنوند؟ رئیس با این که از همان روز اولی که چشم در چشم بادی‌گارد جدیدش شد منتظر یک اتفاق نادر از جانب او بود، همیشه از این ترس داشت که برخوردش در آن زمان خاص آن گونه‌ای نباشد که همه از او به عنوان یک وزیر انتظار داشتند. از آن چشمان آبی می‌ترسید. آن چشمان آبی او را به ته ته جایی می‌کشاند که برای او غریب و ناشناخته بود. یک آن پرتو آفتاب که اریب از لای پنجره‌ بر روی نصف صورت بادی‌گارد افتاده بود در نگاه‌ رئیس سایه مردی با اسلحه را، که نگاهش را خم کرده بود و انگار داشت با اسلحه کمری‌اش حرف می‌زد، ترسیم کرد. سرش را دوباره به سرعت بر روی کاغذها خم کرد و گرم صحبت با منشی دفتر از کنار بادی‌گارد گذشت. پله‌های ساختمان وزارت خانه را دو تا یکی پایین رفت. برای اولین بار در طولِ چند سال دوران وزیری‌اش خودش در ماشین را باز کرد و سوار آن شد و به راننده که سرگردانده بود و از شگفتی خط‌هایی بر روی پیشانی‌اش نقش بسته بود، گفت: «سریع حرکت کن.»

آنقدر که دور شد و فکر کرد که دیگر محال است آن چشمان آبی ذهنش را بخواند،‌ روی پوست چرمی سیاه رنگ صندلی ماشین خودش را سُر داد. به خودش قول داد که هر چه زودتر دستور تعویض آن چشم آبی را خواهد داد. آن روز بدون بادی‌گارد در سه جلسه شرکت کرد. هر سه بار پس از خارج شدنش از جلسه در بین هجوم خبرنگاران یکی یکی به سئوالاتشان پاسخ داد. غروب به کافه‌ای که پاتوق دوران جوانی‌اش بود رفت و یک قهوه تلخ خورد که با احتساب سه نخ سیگار و کمی بازی کردن با بچه خردسال یه زن و مرد سه ربع ساعت وقتش را گذراند. در راه بازگشت به خانه همان طور که با شوق و ذوق از پشتِ شیشه مشکی رنگ ماشین به بوتیک‌های مغازه و آدم‌های داخل پیاده رو نگاه می‌کرد، دلش هوس کرد برای زن و بچه‌اش چیزهایی بخرد. به راننده از پسِ لبخندی گفت که اگر می‌خواهد می‌تواند برود. دقیقن نمی‌دانست در چه موقعیتی است. یک لحظه حس کرد سرش سنگین شده و پاهایش در هم گره خورده. چند لحظه کنار پیاده رو ایستاد و به آدم‌هایی که در هم می‌لولیدند نگاه کرد. فکر کرد راه رفتن با آدم‌ها را فراموش کرده. چند قدم اول را آرام بلند کرد و بر زمین گذاشت. چند بار در بالای سر آدم‌ها که بی اعتنا به او با برخورد شانه به شانه‌ای از کنارش می‌گذشتند و او را وادار به سر برگردانندن می‌کردند، بادی‌گارد را دید که با کت و شلوار به دقت اتو کشیده‌اش با دستهای گره کرده در پشت گوشه پیاده رو ایستاده و با چشمان درشت و آبی رنگش که هر دفعه آبی و آبی‌تر می‌شد قدم‌های او را تعقیب می‌کرد. هزار و نهصد و سی و سه قدم مستقیم و سه قدم به راست و بیست و سه قدم به چپ، پایانِ گردش عصرانه‌اش بود. یک ربدوشامبر همراه با یک عطر فرانسوی و یک عروسک چینی که برای زن و بچه‌اش گرفته بود را بر روی تخت گذاشت. دلش یک آن هوس زن و بچه‌اش را کرد. به خاطر نداشت از آخرین هدایایی که بی مناسبت برایشان خریده بود چقدر می‌گذشت. افسوس خورد که کاش آنها برای تعطیلات به مسافرت نرفته بودند و فردا صبح می‌توانست سر میز صبحانه، روز خودش را با یک لبخند شیرین شروع کند. رئیس احساس کوفتگی می‌کند. تصمیم می‌گیرد به حمام برود. بادی‌گارد چراغ خانه‌اش را خاموش می‌کند، در خانه را می‌بندد و کلید را در قفلِ در می‌چرخاند. ماشینش را چراغ خاموش در بزرگراهی منتهی به ویلایی بزرگ می‌اندازد. به داخل ویلا می‌رود. همه جای خانه ویلایی تاریک است. بر روی پله‌ها تاریک انگار یک سنگِ آبی رنگ درخشان بالا می‌رود. درِ اتاق را باز می‌کند. صدای شر شر آب توی گوش‌هایش فرو می‌رود. در اتاق چرخی می‌زند و از روی میز یک لیوان بر می‌دارد آخرین ته‌مانده شیشه مشروب را تویش خالی می‌کند. بر روی مبل چوبی روبروی تلویزیون می‌نشیند و از محتویات لیوان کمی می‌خورد. صدای رئیس‌ش را می‌شنود که آرام برای خودش زمزمه می‌کند. در صفحه سیاه رنگ تلویزیون دو نقطه آبی می‌بیند که خاموش و روشن می‌شوند. یاد بچه‌گی‌اش می‌افتد. آن روز که با پدرش دریا رفته بود. به جای رفتن با پدرش توی دریا ترجیح داد بر روی شن‌های داغ ساحل بنشیند و بادی‌گارد دریا شود این را خودش زیر لب می‌گفت و برای پدرش که از تا گردن توی آب فرو رفته بود دست تکان می‌داد. پدرش دست تکان می‌داد و او می‌خندید و هی دست تکان می‌داد. آنقدر این کار رو کرد که خسته شد. چون پدرش خسته شده بود. لیوان را تا آخر سر کشید و دوباره چشمش به دو نقطه آبی رنگ را دید که انگار توی تاریکی تلویزیون فرو می‌رفتند. بدون این‌که فکر کند به ناگاه زیر آوازی زد که به یاد نداشت کی و کجا شنیده بود و به خاطرش سپرده بود. بلند بلند می‌خواند چون شُر شُر آب قرار بود نگذارد رئیس‌ش به جز صدای خودش و صدای آب چیزی دیگری بشنود. عروسکِ رویِ تخت را برداشت. سینه عروسک را فشار داد. عروسک هم شروع به آواز خواندن کرد. بلند شد و عروسک را جلوی چشمانش گرفت و با او خواند. تا دم در با عروسک تانگو رقصید. قبل از اینکه از اتاق بیرون برود دست توی جیب بغل کتش کرد و تکه کاغذ کاهی‌ای که به دقت دو تاه خورده بود را روی تخت انداخت و در را پشت سرش بست.

رئیس تکه کاغذ کاهی را توی دستش مچاله کرد. خوب می‌دانست که قرار نیست دیگر صدای شُر شُر آب به گوش برسد. دستش را به چارچوب قاب پنجره گرفت و خودش را کشید توی قاب. قرار شده بود چند لحظه بعدتر با صدایِ برخورد سر رئیس به زمین داستان تمام شود؛ که شد.· 

                                                                                             

اهواز / مهر 87                                                                                         



·  ماشین پلیموت کوپه زرد رنگِ مدل 1946 ـِ بادی‌گارد، با سرعت، سیاهی یک جاده منتهی به دریا را می‌شکافد و پیش می‌رود. به جز بادی‌گارد چه کسی می‌تواند تعیین کند فردا صبح در کنارِ دریا آواز خواندن عروسک در بغل بچه‌ای آخرین صدای داستان منتشر نشده‌ای از بادی‌گارد است؟

 



نظر خوانندگان: 3 نظر