برندهی تندیس بهترین مجموعه داستان سال 1386
دومین دورهی جایزهی ادبی روزی روزگاری
تهران: انتشارات چشمه. چاپ چهارم: تابستان 1387. 96 صفحه. 2000 نسخه. 1800 تومان.
فهرست:
روزهات را با گیلاس باز کن
آنها چه جوری میگریند؟
چشمهای آبی عمو اسد
صف دراز مورچگان
مردی که گورش گم شد
ماه بر گور میتابید
مردها کی از گورستان میآیند؟
پشت جلد کتاب: دستم را بستهاند. با دستبند از پشت بستهاند و پشت وانتی انداختهاند. کف وانت لخت لخت است. نشستهام روی آهن سرد و تکیه دادهام به دیوارهی فلزی. چشمم را نبستهاند. اول بستند و بعد باز کردند. مرد چاق گفت که باز کنند و مرد لاغر باز کرد. بعد از اینکه چشمم را باز کردند، فهمیدم کدام یکی چاق بود، کدام لاغر. سه نفر بودند، مرا انداختند پشت وانت، در پشتی را بستند و رفتند جلو نشستند. نفهمیدم هم کی کجا نشست، کی راند. فقط فهمیدم که هر سه رفتند و نشستند. وقتی ماشین راه افتاد، صبح بود. صبح صبح هم نبود، خورشید درآمده بود. به من هیچی نگفتند. نگفتند کجا میرویم، کجا میبرندم. پرسیدم. از همان مرد چاق پرسیدم. فکر کردم از او باید بپرسم. ولی چیزی نگفتند، هیچ کدام چیزی نگفتند. نه چیزی گفتند، نه فحش دادند. فقط یک بار حرف زدند. مرد چاق حرف زد. گفت: «چشمش را باز کن.»
متن معرفی کتاب: مرزیست بین معصومیتی کودکانه و رذلاتی بزرگسالانه، مرزی که ناگهان شکسته میشود. کتاب آقای خیاوی در میان دو سرزمین دو سوی این مرز شیشهیی شناور است. داستانهای کتاب دو صورت را نقش میزنند. اولی، داستانهای نیمهی اول کتاب است که از کودکی سخن میگویند و معصومیتی که همیشه به نوعی بغض فرو خفته ختم میشود و نیمهی دوم کتاب، داستانهایی ترسناک، خشن، آزار دهنده هستند که تصویر کسانی را نقش میزنند که در عمق لجنزار زندهگی غرق شدهاند، «مردی که گورش گم شد»، بر خلاف تصویر روی جلد غمگینی که آقای رستمی نقش زدهاند، یکی از کتابهاییست که بدجوری روی روان آدمی راه میرود، باعث میشود بهم بریزید، دوست داشتنیست و در عین حال میخواهید از دستش فرار کنید.
حافظ خیاوی به یکباره با گرفتن تندیس جایزهی ادبی روزی روزگاری، تنها جایزهی ادبی که توانست در سال هشتاد و هفت، البته با کنار گذاشتن رمان، خود را نشان بدهد، در میان چشمها جای گرفت: همه میخواستند بدانند این مجموعه داستان کوتاه جایزه برده، در این زمانهی قحطی، چه میگوید. کتاب تجدید چاپ شد و تجدید چاپ شد. فروشی که کمتر نصیب کتابهای داستان کوتاه فارسی میشود را از آن خود کرد، و البته، حقش است. داستانها قوی هستند. چهارچوبی محکم دارند. نثرشان جدی و حرفهیی است. هر چند که بلند بودنشان، به نسبت روایت داستانییی که عرضه میکنند، بعضیوقتها حوصله را سر میبرد، اما کتاب از ضعفهای حرفهیی دیگر داستانهای موجود در بازار کتاب ایران، عاری است.
اولین داستان کتاب، روایت زیبای کودکی که روزه گرفته، در خانوادهیی که او را از این کار نهی میکنند، خوب تکلیف خواننده را با آقای خیاوی روشن میکند. «روزهات را با گیلاس باز کن» را میتوان یکی از قویترین داستانهای نوشته شده در دههی هشتاد خواند. داستانی که در معصومیتی کودکانه شروع میشود، یک جور برج آرزو میسازد، و ناگهان همه چیز ر ا ویران مییابد. یک جور ناتوردشت ایرانی که خوانندهش را خرد میکند. در همین داستان چند چیز به صورت قانون در میآید که در دیگر داستانهای کتاب هم رعایت میشود: یکم. راوی داستانها معصوم است، حتا اگر در عمق شرارت و رذالت باشد. دوم، نثر کتاب توصیفیست، با دایالوگهای کوتاه، که بیشتر به بیان ذهنیات راوی میپردازد. سوم. داستان ساده است، اما هدفش شوکه کردن شماست، در این راه، عیان و رک حرف میزند. مواظب باشید، لابهلای کلمات کتاب، یک جور خشونت پنهان نهفته است، یک جور خشونت که در زندهگی عادی هر روز بیخیال از کنارش رد می شویم: بچههایی که بزرگ میشوند و بچه میماند و ویران.
بریدهیی از کتاب:
چراغ را روشن نکرد. توی تاریکی نشستیم. گفتم: «دیر نشده قدیر، برویم سر وقتش.» چاقو را از جیبم درآوردم. گفت: «نمیخواهد.» گفت: «ما اگر همان کار را که تو میگویی بکنیم، هیچ بهدرد نمیخورد.» گفت: «جنازه را همین جا نگه میداریم. فردا مردم بعد از اینکه مراسم مسجد تمام شد، میروند سر خاک و میبینند که مردهای توی قبر نیست. خیلی بهتر است. اگر مرده را ببندیم به در، فردا صبح مهندس یا زنش زودتر از همه میبینند، بدون آنکه کسی دیده باشد و میبرند دوباره خاکش میکنند. زحمتمان هدر میرود. شاید آنقدر عجله کنند که حتا وقت نکنند دستهها را از سوراخی که ما تپاندیم، دربیاورند.» قدر گفت: «این کاری که تو میگویی، خیلی تکراری است. من دوست ندارم کار تکراری بکنم.»
(صفحهی 80 کتاب.)