لیلای من از خوابم پرید
ارتعاش نفسهای گرفتهام چه هولناک شبی شد
غول بی شاخ و دم شدم من گویا
رفته از یادم آن شب هولناک
به خاطر داری لابد هنوز ترس چشمانت را میگویم
یک کابوس و این همه حرف و حدیث
کیکاوس مردی بود در شاهنامه
سودابه زنی بوالهوس
و من باید نقش سیاوش را بازی میکردم لابد
لیلا تو پاکی را در زمانهی ما انکار میکنی
همه غرق در گناه
تو بیداد میکنی برای لحظه ای مجنون
شرح عاشقان را بر خاک مینویسند
همه نابینایند در این وانفسای غرور و تکبر
تو ناچیز میشوی در گره گاه عشق
مرا ببین در خیال خود برای یک لحظه
شاید من مجنونت نباشم اما...
مرا ببین یک رویای پاک در التهاب هستی
فکرم در قاب پنجره مسلح به نام تو
تیری خلاص و مرگم حتمی
حالا فهمیدی که تو را مجنونم
گاه به گاه جنونم را به رخ میکشی که ندارم
مرگم را در گور باور نکردهای
و پریشان خیال خامت میشود به گمراهی
لبریزم از تو و بسیار تشنه
به قربان قد و بالایت تو رعنایی
گیجگاه مرا آتش گلولهای میتکاند
از تهی شدن تو نمینالم
تو چرا در نبودنم لبریز میشوی از من
نه رعنایم و نه قد و بالایی دارم مرا از این بیخود شدن شایسته میپنداری ؟
افسونم و افسونت را میبینم
روح سرگردانم در غلاف عشق آزاد میرود به هر سویی
مهرم زیاد در تن تو رویا میبینم عاشقانه
کاشکی مرا در زندگی میدیدی
یک لحظه عاشقی هزار هزار بندگی است
مرا در اسارت روزها و شبها کشتی
رقیب ناغافل از آتش هستی مرا کشت
تو را نبود با او عزم وصالی
تهیدست و رنجور بر دار شد
اینجا ایستگاه آخر است و یکروز تا مرگ من
حتا به جرات تو را میفشارم بر خود
نمیخندی و کنارم میزنی هوسباز گم شو از من
ناهوس در هوشیاری با تو بودهام
مرگم را نمیبینی و مرا زیست میکنی در باور تلخت
رویای تو میشوم همیشه و شاداب
با من تو از عشق میبافی پریچهری مردانهخو
هیچ مردی تو را نمیگیرد سراغ
تو و این همه تنهایی میمانی به آرامش
شیرینتر از عسل لیلایم میشوی
خوابم را نمیپرانی از خود
با من میمانی و یک دنیا عاشقی