حرام کردن چشمانداز*
زیر سایبانهای سپید
روی ماسهها
که برف را در خاطراتت مرور می کنند
کنارهمان باغچه کوچک
که نخلهایش
تمام آسمان را پرکرده است
دراز بکش
از این صخرههای مجسمه
تا اتاق نه چندان کوچکت
فاصلهایست
که با خیال اولین موج پرمیشود
دراز بکش
ساقهایت را پنهان کن
میان شنهای تشنه
که دریا می آید و
آب میدهد
به خورشیدی
که پیوسته میداند
پادشاه این سرزمین است
دراز بکش
روی تختی که چوب بالا میرود از پایههایش
و هنوز پاهای تو
...
بیرون بیاور انگشتهایت را
هدف بگیر
ماه را که میان دو نخل میخندد
چتر بستهاند
بر همان دونخل
تا سینههایت امان داشته باشند
از بادهایی که
هی می ب ند
هی میبرندت و سیر نمیشوند
از سینههای زنی که
مسافر مدام خیالهای خودش شده است
بلند شو
کمی از لیوانهای بلور جدا کن
شرابی را که از هفت سالگی تو بالغ ترست
و نگاه پیوستهات را دزدیده است
دراز بکش...
کمی که کنار ساحل راه بروی
نه
دراز بکش
طوری که انگار
باد هم نمیآید
-------------------------------------
نام شعر سطری است از عباس صفاری *