ویراستارها: سید رضا شکراللهی – مهدی یزدانی خرم
تهران: نشر چشمه. چاپ اول: تابستان 1387. 1750 نسخه. 73 صفحه. 1400 تومان.
فهرست داستانها:
فانقار
دفترچهی کوچک خاطرات من
سیگار نیمسوختهی روی دیوار
خورشید گرفتگی
ماه امشب در میزند
آخرین بار کی آرزوی مرگش را داشتهای؟
یک روز آفتابی برای جغد
در خیابان برف میبارد یا وقتی آسمان ابری است، یا اگر در خیابان برف نبارد پس کجا؟
مرگبازی
پشت جلد کتاب: میگفتند روبهروی خانهاش ایستاده بوده و توی کیف کوچکش دنبال کلید ِ در میگشته، که موج انفجار، یا شاید یک ترکش سرگردان، سرش را پرت میکند وسط خیابان. شاید آژیر خطر را نشنیده بوده، یا در همان چند ثانیهی آخر با خودش زمزمه کرده که اینبار هم نوبت دیگریاست و کسی با او کاری ندارد. همیشه از جایی آغاز میشود که انتظارش را نداری. یک مرتبه به خودت میآیی و میبینی وسط ِ خاطرهای افتادهای که تمام روزهای گذشته خواستهای فراموشش کنی. هر چه با خودت تکرار کنی که همه چیز تمام شده و دلیلی برای یاد آوردنش وجود ندارد، باز یک روز با بهانهای حتا کوچک، خودش را از گوشهی ذهنت بیرون میکشد و هجوم میآورد به گذر دقیقههای آن روزت.
- از متن کتاب –
متن معرفی کتاب: عجیب، حیرتانگیز، با دقت انتخاب شده، سنگین ویرایش شده، صفتهای مثبت زیادی ر ا میتوان برای کتاب «مرگبازی» آخرین اثر منتشر شدهی پدرام رضاییزاده، نویسنده و منتقد ادبی برشمرد. کتابی کمبرگ که درونش دنیایی از کلمات دقیق چیده شده را برایتان به ارمغان میآورد. کلماتی که گفتن زیبا برایشان راحت نیست، که هدفشان نوشتن زیباییها نیست، کلمات این اثر، با دقت در کنار هم چیده شدهاند که روح شما را هدف قرار بدهند. قرار است داستانها زیر پوستتان بدوند و آرامش را برای چند دقیقهیی از وجودتان دور کنند. نه به قصدی سادیستی، یا مازوخیستی حتا، که به صرف بازگویی چیزهایی که دوست نداریم گفته شوند. ولی وجود دارند. این را از همان اولین داستان میشود دید، توصیفی از چشمهای یک پسر بچه، از همسایهیی که کلهش در یک انفجار سالهای آخر جنگ به باد میدهد و اتفاقاتی که بعد از آن میافتد. داستانی که روحتان را سر جایش خشک میکند، میشود شروعی برای یک کتاب که نام خود را از بازی با مرگ گرفته است.
کتابهای داستانی که ما در بازار خود داریم، غالبا چند تایی داستان خوب دارند و مابقی داستانها معمولی یا ضعیف هستند. کتاب پدرام رضاییزاده فقط یک داستان بد دارد، « در خیابان برف میبارد یا وقتی آسمان ابری است، یا اگر در خیابان برف نبارد پس کجا؟» داستانی است که پرداختش خوب نیست و متعدد جملههای اضافی دارد که حوصله خواننده را سر میبرد. اگر این داستان هم خوب ِ خوب بود، یک جفت شاخ گنده روی سر ظاهر میشد که این داستانها کجا بودند که ما تا حالا ازشان بیخبر بودیم؟ خوب، این داستانها در طول حدودن هشت سال گذشته نوشته شدهاند و بعضی مثل «فانقار» قبلا در اینترنت منتشر شده بودند. حوصلهی آقای رضاییزاده در منتشر نکردن اثرها و صبر در رسیدن به این پاسخ که در طول زمان جواب میدهند یا نه؟ نشان میدهد که ایشان خوب ادبیات را جدی گرفتهاند. ممنون.
«مرگبازی» کتاب کوچکی است پر از عجایب. نیمهی اول کتاب در مورد مرگ است ولی نه داستانهای مرگ گونهیی که میشناسید، که داستانهایی پر از چرخشهای محوری فرم روایتی و داستانهایی که هی شکلشان عوض میشود. نیمهی دوم بیشتر به دنبال ترسیم افسردهگیهای خاص است. نوع خاصی از تنهایی که عام نیست، ولی توصیفشان میتواند کمک کند بار روی دوش همه سبکتر بشود. «مرگبازی» کتابی خاصنوشت است که خوانندهی عام دارد. از خواندنش لذت ببرید.
بریدهیی از اثر: پرستار جوان به موهای آشفتهی مرد نگاه میکند و طرهای که روی صورت مرد ریخته است. چهار ماه پیش هم در طبقهی بیست و هفتم هتل بایوک اسکای بانکوک، همین طره را دیده بود. نفس مرد روس پشت گردنش را گرم کرده بود. وقتی منتظر آسانسور ایستاده بودند و او خودش را از سر راه مرد روس کشیده بود کنار. در آسانسور که باز شده بود، مرد را دیده بود که وسط آسانسور ولو شده روی زمین و نمیتوانست از جایش بلند شود. چشمهای خمار مرد از زیر موهای آشفته اش خیره مانده بودند به زن ِ تایلندی داخل آسانسور، که به مرد و گیجیاش می خندید. خدمتکرها مرد را از آسانسور کشیده بودند بیرون و زن تایلندی همراهش را رد کرده بودند و مرد را برده بودند به اتاقش؛ پرستار هم کمک کرده بود. تنها کسی بود که زبان مرد را میفهمید. به جای اتاق مرد؛ شمارهی اتاق خودش را به خدمتکارها داده بود ...
(صفحهی 55 کتاب.)