صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




دیوید ایگن / برگردان: مهرشید متولی

افسانه سیزیف: «آفرینش پوچ: فلسفه و داستان I»/ بخش نهم


خلاصه

در سومین بخش رساله، کامو خلاقیت هنری، به ویژه داستان نویسی را به عنوان عصاره‌ی زندگی بررسی می‌کند.

زندگی انسان پوچ، همانطور که دیدیم، نوعی پانتومیم است. انسان پوچ چون آگاه است که افعالش پوچ و بی‌معنی است، نمی‌تواند کارهای خود را کاملاً جدی بگیرد. به جای این‌که در زندگی تمام و کمال درگیر اعمال و اعمال متقابلش باشد، نوعی پانتومیم اجرا می‌کند که در آن زندگی‌اش را بازی می‌کند.

 اگر زندگی پوچ اجرای پانتومیم است، عمل آفرینش، بزرگترین پانتومیم‌هاست. یک هنرمند، کل یک جهان را که شبیه دنیای ماست ابداع می‌کند. انسان پوچ امیدی به توضیح زندگی ندارد بلکه فقط به شرح آن امیدوار است: هنر جنبه‌ها یا دورنماهای مختلف زندگی را منعکس می‌کند، ولی نمی‌تواند چیزی به آن بیفزاید. در هنر، مثل خود زندگی، معنا یا تعالی یافت نمی‌شود، ولی عمل خلاقانه‌ی فرد در تاکید بر چشم انداز خاص خود در مورد دنیا، عصیان و اختیار و اشتیاق انسان پوچ  را به مطلوب‌ترین وضع می‌رساند.

ما، وقتی با تناقض اصلی پوچ در زندگی‌مان روبه رو می‌شویم، احساس نگرانی می‌کنیم و میل شدیدمان به فکر کردن و همچنین میل شدید به آفرینش، ناشی از همین نگرانی است. همانطور که در بخش اول دیدیم، متفکرین عموماً سعی می‌کنند با جهش به سوی ایمان و امید، از این تناقض پرهیز کنند. کامو می‌پرسد که آیا همین امر در مورد خلاقیت هم صادق است: آیا افراد به ناچار سعی می‌کنند با استفاده از هنر، از پوچی فرار کنند؟ یا اصلاً چیزی به عنوان هنر پوچ وجود دارد؟

کامو اظهار می‌دارد که به طور کلی تلاش برای متمایز کردن هنر و فلسفه مبهم و نادرست است، و خودش به خصوص به این مقوله می‌پردازد که هنگامی که فیلسوف از درون سیستمِ خود کار می‌کند، هنرمند از بیرون می‌آفریند. هم هنرمند و هم فیلسوف، چشم انداز خاص خود را از دنیا جعل می‌کنند و باید در آن چشم انداز سکنی گزینند تا خلاق باشند.

هنر پوچ می‌باید به شرح دادن قناعت کند و به توضیح دادن کاری نداشته باشد. این هنر برای نشان دادن چیزی عظیم تر، نوعی معنا یا چیزی که در زندگی مایه‌ی تسلی باشد تلاش نمی‌کند. درست مثل انسان پوچ که نمی‌تواند امیدی به تعالی داشته باشد، هنر پوچ هم نمی‌تواند وعده‌ی تعالی بدهد. هنر ِ بد در تلاش برای ارائه‌ی تصویری جهانی از وضعیت موجود، خود را زیر بار رفتار متظاهرانه له می‌کند، هنر خوب می‌پذیرد که فقط می‌تواند چشم انداز خاصی، تکه‌ی به خصوصی از تجربه را به تصویر بکشد، و همه چیز در این هنر، چه امر مطلق باشد چه کلی، در سطح بیان تلویحی قرار می‌گیرد. یک هنرمند خوب در زندگی هم خوب است: نسبت به ماهیت پر شور تجربیات حساس است و می‌تواند آن را روشن و صریح با دیگران در میان بگذارد.

هنرهای بصری و موسیقی در سطح تجربی روی ما تاثیر می‌گذارد، بنابراین برای این هنرها مشکل نیست که به آ‌رمان پوچ ِ شرح ِ بدون توضیح دست یابند. با این حال، زبان برای توضیح دادن، موجه و مناسب است و کامو تعجب می‌کند که چطور رمان پوچ شدنی است. یک نویسنده‌ی خوب مثل یک فیلسوف، کل یک دنیا را خلق می‌کند و همچنین در آن سکنی می‌گزیند. با این حال ابلاغ او از طریق مفاهیم و تصاویر است تا استدلال، زیرا برای توضیح مقولات بیان صریح را بر هر چیز دیگری ترجیح میدهد. نویسنده‌ی پوچ برای این که حقیقی باقی بماند، باید همیشه از بیهودگی کارش آگاه باشد: اثرش هرگز شفافیت یا تعالی برای او یا دیگران به ارمغان نخواهد آورد.

 

تحلیل

 

امید و جاه طلبی انگیزه‌ی حرکت فردی است که زندگی معمولی دارد و نسبت به پوچی آگاه نیست. بنا به ادراک، چیزهایی در زندگی هستند که «ارزش انجام دادن» دارند. کامو اغلب ناشیانه، ایده‌ی عموماً پذیرفته‌ای را که می‌گوید کارهای زندگی ارزش انجام دادن دارد، به این ایده که زندگی باید مفهوم داشته باشد، ربط می‌دهد. چنین ارتباطی کمی‌ مشکوک است ولی تاکید اولیه، یعنی فرض مسلم بیشتر مردم که «زندگی ارزش زیستن دارد»، درست است. در مقایسه با آن ، انسان پوچ با این آگاهی زندگی می‌کند که هر کاری می‌کند، اهمیت ندارد.

انسان پوچ اساساً بدون توهم زندگی می‌کند. به نظرش تمام نیازها، شوق و تفکرات ما نهایتاً کم اهمیت است. در عین حال، راه دیگری غیر از ادامه دادن زندگی ندارد. می‌بیند که سایر افراد ناخود آگاه نقش‌شان را بازی می‌کنند و او بنا به اختیار خودش همراه آن‌ها نقش بازی می‌کند. از آن‌جایی که او نسبت به پوچیِ هستی آگاه است، از نقش بازی کردن خود نیز ‌آگاه است، در حالی که یک فرد معمولی، خوش و خرم و نا آگاه باقی می‌ماند.

به احتمال خیلی زیاد کامو این گفته شکسپیر را تایید می‌کند که: «تمام دنیا صحنه‌ی تأتر است و همه مردان و زنان بازیگرانند و بس.» کامو با این گفته که انسان پوچ می‌داند که صرفاً بازیگر است در حالی که انسان معمولی، فریب خورده که فکر می‌کند چیزی بیش از بازیگر است، انسان پوچ را از فرد معمولی متمایز می‌کند.

از همان زمان ارسطو (و حتی قبل از آن) این ایده که هنر ادای زندگی را در می‌آورد، رایج بود. یونانی‌ها برای توصیف هنر نمایشی که تقلیدی از زندگی است، واژه mimesis را به کار می‌بردند که ریشه واژه‌ی mime (پانتومیم) انگلیسی است. وقتی کامو درباره‌ی انسان پوچ و زندگی پانتومیمی‌اش و در این باره که بزرگترین پانتومیم‌ها عمل خلاقه است، حرف می‌زند، تقریباً به طور قطع تصوری یونانی در ذهن دارد.

هنر مقلدانه است چون ادای زندگی واقعی را در می‌آورد. کامو می‌گوید که زندگی هم تقلیدی است و ما نهایتاً بازیگرانی روی صحنه هستیم و ناخود آگاه نقش‌های خود را بازی می‌کنیم. ولی «زندگی واقعی» چیست که این زندگی از آن تقلید می‌کند؟ کامو می‌گوید ما تحت تاثیر توهم زندگی می‌کنیم به این صورت که زندگی معنا دارد و روح بشر فناناپذیر است. ما نقش‌های خود را بازی می‌کنیم و ادای یک زندگی معنادار را در می‌آوریم. انسان پوچ هم رفتاری مشابه دارد ولی آگاه است که فقط دارد وانمود می‌کند. پس ظاهراً آگاهی تشدید شده‌ی انسان پوچ به او چیزی بیشتر از این آگاهی که زندگی‌اش یک نمایشنامه است، نمی‌دهد.

کامو در شرح هنر پوچ به نویسندگان توصیه می‌کند که خود را محدود به توصیف جهان کرده، برای توضیح آن نکوشند. توضیح دادن تلاشی برای تحمیل نظم به تجربیات است، سر در آوردن از جهان، و بدین وسیله تلاش برای رفتن به فراسوی پذیرش و آگاهی صرف از غیر عقلانی بودن کائنات. هنرمند پوچ به جای این‌که سعی کند تا وضعیت دنیا را توضیح دهد، فقط باید دنیا را همانطور که می‌بیند کاملاً برای ما توصیف کند. کامو می‌گوید که هنرمند باید برای پر کردن [جاهای خالی] جهان بینی‌اش از تصاویر استفاده کند. داستان‌های خود کامو پر از تصویر پردازی‌های غنی است: وقایع مشهورترین رمانش به نحوی فراموش نشدنی در سرزمین داغ و خشک الجزیره رخ می‌دهد. افسانه‌ی سیزیف نیز سرشار از تصاویر است. کامو نمی‌گوید که هنر باید با منتهای وفاداری، از دنیا، به همین صورتی که هست، کپی تهیه کند، بلکه می‌گوید که هنرمندان باید هنرشان را به نحوی به کار ببرند که چشم انداز منحصر به فرد خود را  روی دنیا بتابانند. هر تلاشی برای گفتن «زندگی این است» محکوم به شکست است، و هنرمندان باید با خیال راحت بگویند که «از دید آن‌‌ها، زندگی این است.»

 به نظر می‌رسد که کامو اصولی را که خود، درست در همین رساله وضع کرده است، زیر پا می‌گذارد. سبکش درست همانی است که برای داستان نویسی توصیه می‌کند، ولی افسانه‌ی سیزیف داستان نیست. علاوه بر آن، هرچند افسانه‌ی سیزیف اندیشه‌ها را به نحو هنرمندانه‌ای بیان می‌کند، همچنین تلاشی است برای توضیح ِ «زندگی این است». یک روش احتمالی دفاعی شاید بیان این نکته باشد که افسانه‌ی سیزیف در اصل نقض اصولی است که خود وضع کرده ولی نقضی ضروری است. اگر کامو سعی نمی‌کرد تا فلسفه‌ی پوچی خود را توضیح دهد، ما متوجه نمی‌شدیم که چنین توضیحی به طور کلی ناموجه است. وینگنشتاین در Troctatus Logico – Philosophicus  همین شیوه‌ی استدلال را دنبال می‌کند، به طوری که در پایان تاکید می‌کند که گزاره‌هایش چرند است، ولی ما فقط با خواندن این گزاره‌ها به این درک می‌رسیم که گزاره‌ها چرندند و «دنیا را درست می‌بینیم». با این حال، کامو بر خلاف وینگنشتاین ظاهراً آگاه نیست که اثرش ممکن است به این صورت در تضاد با خودش باشد و تلاش نمی‌کند تا خود را از این گرفتاری بیرون بکشد.

منبع: Sparknotes



نظر خوانندگان: 0 نظر