پیشگفتار
هویت به معنای تعلق داشتن به یک سرزمین، قوم، قبیله، گروه، دین و.... همیشه مطرح بوده است و از این راه جنگها آتش افروختهاند و سرزمینها ویران شدهاند. با این وجود هیچگاه به اندازهی دوران مدرن، هویت، پر اهمیت و مسئلهساز نبوده است. از آغاز حکومت سرمایه، که دوران مدرن آغاز میشود، هویت زیر پوشش شووینیسم(×) (که ماهیتش غربی است) ماهیتی همچون سلاح مییابد؛ به این ترتیب که انسان دارای هویتی غربی میشود در برابر انسان آسیایی، آفریقایی، و... هویتی سفید مییابد در برابر سیاه، سرخ، زرد و ... و سرانجام دارای هویتی مدرن میشود در برابر جهان کهنه و عقب مانده و سنتی. از همین زمان است که کمکم، هویت، به جنگ ابزاری تبدیل میشود که یکی از آن برای تهاجم سود میجوید و دیگری برای دفاع.
از آغاز دوران مدرن که آغاز حکومت سرمایه نیز هست، غرب از هویت همچون سلاحی علیه دیگران سود جسته است و کمکم ما نیز آموختهایم تا از آن همچون سلاحی برای دفاع سود بریم.
ورود ما به صحنهی این کشاکش و در حقیقت نبرد هویت، با جنبش مشروطه آغاز میشود. زمانی که واژههایی همچون قانون، آزادی، و پیشرفت به فرهنگ فلسفهی ما راه مییابند و هر چند که ما این مفاهیم را از پیش در فلسفهی خود داشتهایم، اما این بار ارزشهایی را با خود به همراه دارند که سبب تغییرات و دگرگونیهای بنیادی جامعه و دانشهای وابسته به آن خواهند شد، و این همه نه از دل تمدن خود ما میجوشد، بلکه از تمدنهای بیگانه به فلسفهی ما افزوده میشود، همچون نهالی که از سرزمینی به سرزمین دیگر برده شود. طبیعی است که این نهال میباید با شرایط سرزمین جدید خو کند تا بتواند بار و بر دهد، و موضوع اصلی کشاکش ما نیز در این صحنه همین بوده است.
از همان آغاز جنبش مشروطه و ورود این مفاهیم عدهای آن را دربست پذیرفتند و کسانی همچون تقیزاده با شعار «ایران باید ظاهراً و باطناً، جسماً و روحاً فرنگیمآب شود و بس» پیشاپیش آنان قرار گرفتند و عدهای یکسره با ورود چنین مفاهیمی مخالفت ورزیدند. اما کسانی که روشی منطقی پیش گرفتند، بسیار کم بودند. موضوع اصلی این کشاکش در همهی زمینههای فلسفه، دین، سیاست، اقتصاد، و فرهنگ پیرامون محور «هویت ابزاری» دور میزد. عدهای خود باخته برای تغییر این «هویت» دست به هر کاری میزدند و عدهای دیگر در دفاع از حفظ آن به هر وسیلهای چنگ میانداختند. ادبیات نیز که از همان آغاز بیداری نقشی فعال و تعیین کننده به عهده گرفته بود، در این کشاکش، همپای سیاست حرکت میکرد. از میان گونههای ادبی، شعر به سبب تاریخ دیرینهای که در ادبیات ما داشت کمتر و داستان به خاطر قالب جدیدی که یافته بود، و در حقیقت از غرب وارد کرده بود، بیشتر از دیگر گونههای ادبی با سیاست درآمیخت. مهمترین علت این امر، ورود این قالب به وسیلهی گروههای مخالف دولت (اپوزیسیون) و به خاطر توضیح موضوعات سیاسی ـ اجتماعی برای مردم بود. به همین دلیل به جنبهی ادبی آن کمترین توجه میشد. بنابراین ادبیات داستانی از همان آغاز ورود به ایران دارای هویت ایدئولوژیک در جایگاه مخالف (اپوزیسیون) دولت بود و بعدها، هر چند که تعدادی انگشتشمار از نویسندگان ملی با نوشتن رمانهای تاریخی و داستانهایی که مربوط به گذشته بود و پیرامون محور «هویت» دور میزد، میکوشیدند تا با استفاده از قالب تازهی داستان و نقشی که بزور به آن داده بودند، از هویت دفاع کنند، اما به خاطر توانمندی و گستردگی گروههای مخالف ـ هم از نظر کیفی و هم از نظر کمی ـ که گروههای تحصیل کرده و روشنفکران ادبی و اجتماعی را به سرعت جذب خود میکرد، نتوانست مقاومت کند.
به هر روی ادبیات تازهوارد با هویت ایدئولوژیک و حمایت گروهای تحصیل کرده و روشنفکر راه خود را گشود و پس از کودتای 28 مرداد 1332 همچون تنها گونهی ادبی پذیرش عام یافت. این ادبیات که از آغاز مشروطه در زمینههای سیاسی ـ اجتماعی نقشی بسیار فعال به عهده داشته، هر چند که هویت خود را مدیون نوع بینش و نگرش روشنفکران و نویسندگان(1) آغاز بیداری است، اما در درازنای سدهی گذشته اندیشهی چندین نسل از روشنفکران ادبی و اجتماعی ما را نیز سخت قبضه کرده است. به این ترتیب این ادبیات گرچه هویت خویش را مدیون چنان نگرشی است، اما خود آفرینندهی گونهای از هویت نیز برای ما بوده است؛ هویتی که قرار بوده با هویت ایدئولوژیک خود ادبیات، سازگاری کامل و تمامی داشته باشد.
ما بررسی خواهیم کرد که این «هویت» تا چه اندازه مجازی و تا چه مرزی حقیقی است. و چون این ادبیات از همان آغاز نیز در جنبش مشروطه فعالانه شرکت کرد، و از آن رو چنان با آن جنبش و درونمایه و ماهیت آن در آمیخت که ارزیابیاش بدون بررسی درونمایه و ماهیت جنبش مشروطه نزدیک به امکان ناپذیر است، به همین برهان ما نخست نگاهی به چگونگی شکلگیری و تغییر و دگرگونی «هویت» در تاریخ مشروطه میاندازیم و سپس به بررسی آن در ادبیات معاصر خواهیم پرداخت.
از نگاه فلسفی، هستهی اصلی اندیشهی جنبش مشروطه ماهیتی ایرانی داشت و به همت ایرانیان پایهریزی شده بود (و البته در روند رو به کمال خود از دستآوردهای تمدن غرب نیز بسیار سود جست) اما از نگاه ادبی (به ویژه ادبیات داستانی و نمایشی) اوضاع به گونهی دیگری بود. این ادبیات که میبایست در ادامهی ادبیات کهن و زیر نفوذ فلسفهی ایرانی باشد، یکسره از آن برید و به تقلید از اندیشه و ادبیات غربی و سوسیالیستی پرداخت. آنچه را که جنبش مشروطه آغاز به بنیانگذاری کرده بود، در اصل نواندیشی در فلسفهی ایران بود که بر اساس آن میبایست مفهومها و معنیهایی مانند آزادی، پیشرفت، قانون، دولت و مانند اینها گسترش یابند و با نیازهای زمانهی خود سازگار شوند، اما ادبیات براساس ماهیت خود که هم ایدئولوژیک بود و هم درونمایهی ناایرانی داشت، وظیفه خود میدانست تا مروج دانشباوری غربی باشد. بنابراین ادبیات از همان آغاز راهی را برگزید که سرانجام میباست در برابر فلسفهی ایرانی (هسته اصلی جنبش بیداری) بایستد و سرانجام، خواسته و ناخواسته، در شکست آن سهیم شود. این البته حکمی بسیار دردناک است اما حقیقت دارد، به ویژه که نمونههای مشخص آن را در دوران انقلاب 1357 به بعد با چشم خویش دیدهایم.
این ادبیات هرگز نتوانست با ماهیت اصلی جنبش بیداری یگانه شود و حتا هرگز نتوانست آن را درک کند. چنین به نظر میرسد که این ادبیات از همان آغاز بیداری حس یگانهای با مبرمترین موضوعات ایران و ایرانیان نداشته است و دلیل اصلی این امر همان است که پیشتر گفته شد؛ ادبیات از فلسفهی جنبش بیداری برید و به پیروی و تقلید از اندیشه و فرهنگ غربی و سوسیالیستی پرداخت. از این رو طبیعی بود و هست که با اندیشه و فرهنگ ایرانی بیگانه باشد. از سوی دیگر، این ادبیات تنها توانست مقلد غرب باقی بماند بدون آنکه بتواند از اندیشهی مسلط غرب و تحولات آن نیز سر در بیاورد. برای نمونه در همان زمانی که ادبیات ایران مروج علمباوری و خردباوری و فلسفهی «تجدد» (مدرنیسم) غرب بود، فردریش نیچه پایان مدرنیسم را در غرب اعلام میکرد و انتقادات سختی را به آن روا میداشت که تاکنون ادامه دارد. و مروجین این اندیشه در ایران هرگز به آن توجه نکردند و هنوز هم نمیکنند. به همین دلیل است که موضوع و گرایش این ادبیات، از همان آغاز بیداری، یعنی از زمان آخوندزاده تاکنون هیچ تغییری نپذیرفته است. تغییرات این ادبیات بطور کل در نثر و تا اندازهای هم در شکل است و دیگر هیچ.
گفتیم که این ادبیات، خواسته و ناخواسته، در شکست جنبش مشروطه سهیم بود. این به دلیل همان «هویت ایدئولوژیک» بود که از آغاز جنبش بیداری با خود داشت و بدین وسیله رو در روی اندیشهی فلسفی ایران که دارای هویتی متفاوت و گاه متضاد بود ایستاد. اما چگونه؟
ادبیات جدید ایران از همان آغاز به زبان دو گروه از مخالفان دولت (غربشیفتگان و سوسیالیستها) تبدیل شد. بخشی از آن اصطلاحات مانند قانون، آزادی، پیشرفت (یا تجدد) که در آغاز در موردش گفتیم به همت روشنفکران ادبی وارد شد و بدون کوچکترین تغییری، با همان تعریفهای غربی، رواج یافت. با ورود روسیه و انگلیس به صحنهی سیاست ایران، ادبیات ـ که زبان گروههای مخالف بود ـ خیلی زود قدرت یافت و رو در روی فلسفه ایستاد. فلسفهی نواندیشی ایران، که تازه جان گرفته بود و کودک بود، در برابر این توفان به سکوت گرایید و از یاد رفت و روشنفکران ادبی و اجتماعی از راه نوشتن و ترجمه، اندیشهی فلسفی غرب را، بدون درک درستی از آن، همچون یک کالا وارد کردند تا جای خالی آن را پرکنند. اما انقلاب 1357 نشان داد که آنان خطا کرده بودند و آن فلسفه، فلسفهی ما نبود و نیز هرگز نتوانست فلسفهی ما بشود. چیزی را که آن روشنفکران نادیده گرفتند (و هنوز هم بیشتر آنان اینکار را میکنند) ویژگیهای بطورکامل متفاوت فرهنگی ـ اجتماعی ایران و (شرق) نسبت به غرب بود. از این رو نه تنها آن فلسفه هرگز نتوانست در جامعهی ما جا باز کند، بلکه ادبیاتی نیز که در چنان فلسفهای ریشه داشت، هرگز نتوانست ادبیات ما شود.
ساختارجنبش مشروطه
ما جنبش بیداری را در سه گام بررسی میکنیم: گام نخست از آغاز جنبش تا تشکیل مجلس دور اول، گام دوم از تشکیل مجلس دور اول تا کودتای سوم اسفند 1299 (انقلاب اکتبر 1917 شوروی)، و گام سوم از کودتای سوم اسفند 1299 به اینسو!
تاریخ ایران، کم و بیش، مانند هر کشور دیگری دارای فراز و نشیبهایی است. ایران کشوری بوده است که در درازنای حیات خود بیش از آنکه اثرپذیر باشد، اثرگذار بوده است. اما در تاریخ معاصر جنبشی روی داد که اگر چه بر جنبشهای انقلابی کشورهای همسایه (روس و عثمانی) اثرهای مثبتی گذاشت، اما از لحاظ فرهنگی و فلسفی، به گونهای مطلق، از بیگانگان اثرپذیر گردید. این رویداد که چرخش اندیشهی ایرانی را در پی داشت، تمامی رخدادهای پس از خود را زیر بال و پر گرفت و بر هنر و ادبیات چنان چنگ انداخت که پس از نزدیک به صد سال، میتوان گفت، هنر و ادبیات معاصر ایران هنوز از بند آن رهایی نیافته است. این رویداد که مرزی عبورناپذیر میان گذشته و اکنون ما کشید، جنبش مشروطه است، جنبشی که بنیانگذار هنر و ادبیات معاصر ماست، جنبشی که اگر چه سودهایی داشت، زیانهای بسیاری نیز به همراه آورد، جنبشی که تاکنون نیمی از آن دیده شده است، نیمی که برای ساختن تندیس طلایی از آن کافی به نظر میرسیده است و امروز که دستپخت پدرانمان را میچشیم، به نظر چندان خوشمزه نمیآید، گویا این تاریخ آشپزهای فراوانی داشته است.
چنین است که جنبش مشروطه اگر چه چشم ما را به روی بسیاری از حقایق گشود، همچنین چشم ما را به روی بسیاری از حقایق دیگر بست.
امروز رایج است که بررسی طبقاتی، ساختار اجتماعی ـ اقتصادی، صفبندی نیروها، و... کلید حل همهی مشکلات باشد. گویا هر کسی تاریخ را فقط از پنجره کوچک طبقهی خویش میبیند! اما در جنبش مشروطه بسیاری رویدادها رخ نمود که چندان به این چیزها مربوط نبود، بلکه مربوط بود به ماجراجویی، ناآگاهی عمومی، مطلقنگری، خودنمایی، برخوردهای شخصی، بیهدفی، و... که ویژهی نه یک قشر و طبقه، بلکه مربوط به همه اقشار و طبقات بود، و سرانجام هم به آشفتگی انجامید و این آشفتگی تأثیری ژرف بر مردم و روشنفکران همان نسل و نسلهای بعدی گذاشت. روشنفکرانی که اندیشهی ادبیات و هنر و فلسفهی معاصر را پی ریختند، ادبیات و فلسفهای که اگر چه دریچههای بیشماری از جهانهای دیگر را به روی ما گشود، اما دریچههای تاریخ، فرهنگ، و فلسفهی خود ما را به روی ما بست.
هنگامیکه جنبش مشروطه آغاز شد، جنبشهای آزادیبخش در دو کشور همسایه (روسیهی تزاری و عثمانی) از مدتها پیش آغاز شده بود. بنابراین پیروزی ایران میتوانست تأثیر مثبتی بر آنها بگذارد و همین کافی بود تا دولتهای روسیه و عثمانی به کمک دولت شاهنشاهی ایران بشتابند تا آن را در سرکوبی جنبش مشروطه یاری دهند. به ویژه که پیروزی ایرانیان میتوانست بر اوضاع هندوستان نیز اثر بگذرد. از این جهت انگلیس نیز خود را محق میدید تا با هر سه دولت همکاری نماید.
اما این تنها دلیل دخالتهای آنها در ایران نبود، بلکه اگر جنبش مشروطه به درستی پیروز میشد، هدفهای استعماری روس و انگلیس نیز ناکام میماند. البته برای دولت عثمانی همان دلیل نخست کافی بود تا شاهان قاجار را پشتیبانی کند. از این رو دولت عثمانی که خود در هراس دایمی از جنبش آزادیخواهان ترک جوان به سر میبرد و نیاز به کمک داشت، نقش پادوی روس و انگلیس را بازی میکرد و هر از گاهی به اشارهی آنها، با تحریک کردهای مرزنشین به روستاهای نزدیک مرز در خاک ایران یورش میآورد و با کشتار و چپاول وحشیانهی مردم بیدفاع میکوشید اندیشهی آزادیخواهان را مشغول و کشور را آشفته نگه دارد.
اما برای روسیه و انگلیس هر دو مسئله (جنبش مشروطه و اهداف استعماری) به یک اندازه مهم و سخت وابسته به یکدیگر بودند اگر آنها به اهداف استعماری خود میرسیدند، دیگر جنبشی نمیتوانست در کار باشد و اگر قرار بود جنبش مشروطه به پیروزی برسد، اهداف استعماری آنها نابود میشد. از این رو نابودی جنبش آزادیخواه ایران از جمله وظایف حتمی این دو دولت بود، اما هر یک از آنها با روش و ابزار ویژهی خویش این راه را میپیمود؛ روسیه که از سابقهی بیشتری در ایران برخوردار بود، نفوذ چشمگیری در دربار داشت و از این راه هرچه را که میخواست به دست میآورد. اما انگلیس که نمیتوانست در دربار نفوذی داشته باشد، میکوشید تا با نزدیک شدن به آزادیخواهان، آنها را به سوی خود جلب کند و تلاش میکرد به دو هدف عمدهی خویش برسد: نخست آنکه اگر آزادیخواهان را جذب میکرد، هنگامیکه آنها به پیروزی میرسیدند، انگلستان میتوانست پایگاهی در دولتهای آینده داشته باشد (که همانطور هم شد اما به کمک روشنفکران بجای آزادیخواهان)، و دوم آنکه چون آزادیخواهان ایران به شدت از روسیه متنفر بودند، با به قدرت رسیدن آنها دست روسیه نیز از دامان ایران کوتاه میشد و انگلیس تنها مالک ایران باقی میماند. بنابراین انگلیس با جدیت تمام بسوی هدف خویش پیش میرفت و سفارتخانهی خویش را نیز جای امن آزادیخواهان قرار داده بود و آنها را با حسننیت میپذیرفت، به آنها مشورت میداد، راهنماییشان میکرد، و هر که را از راه میرسید زیر بال و پر خویش میگرفت و حتا به طور جدی، برای تأسیس مجلس شورای ملی نیز تلاش کرد. نویسندهی «حیات یحیی» به درستی در این مورد مینویسد: «... انگلیسیان به این نکته در این موقع کاملاً نظر دارند و آن به واسطه مأیوسی آنهاست از حیات مظفرالدین شاه و نگرانی مفرطی که از سیاست جانشین او دارند به واسطه روابط خصوصی او ]جانشین مظفرالدین شاه یعنی محمد علی میرزا [ با روسها که در امور آسیای مرکزی و در کارهای ایران به ملاحظه خلیج فارس و هندوستان با آنها رقابت دارند، در این صورت میدانند اگر محمد علی میرزای ولیعهد با اختیارات غیر محدود به سلطنت برسد، سیاست آنها در ایران ضعیف میگردد. این است که از مختصر هیجان ملی ایران استفاده کرده به بازگذاردن در سفارت ]هنگام تحصن مردم در سفارت انگلیس به خاطر اعمال عینالدوله[(2) به روی ملیون(3) افکار ضعیف آنها را قوی ساخته باطناً همکاری میکنند تا پیش از آن که مظفرالدین شاه نفس آخر را بکشد اختیارات سلطنت برای جانشین او محدود گشته باشد.»(4)
اما حماقت محض است که اگر تصور کنیم آزادیخواهان ایران به هر صورت، میتوانستند از کمکهای انگلیس بهرهمند شوند. انگلیس میدانست که اگر آزادیخواهان واقعی به حکومت برسند باید فاتحهی استعمار را بخواند. از این رو هر چند که آزادیخواهان را در سفارت خود میپذیرفت و حتا از کمکهای فکری و مالی و دلسوزیهای به موقع و بیموقع دریغ نمیورزید، در عین حال میکوشید تا احمقترین، کورترین، و تندروترین آنها را، به ویژه شناسایی و جذب کند. انگلیسیها با تجربهای که در کشور خود داشتند، این را میدانستند که «تب تند زود به عرق مینشیند»، میدانستند که تندروان زودتر از هر احمق دیگری به نابودی اندیشهی خویش اقدام میکنند و تنها گروهی هستند که به واسطهی کم دانشی و نداشتن هدفهای درازمدت و پربودن از شعارهای تند و پرخاشجویانه و عقدههای شخصی، که قدرتجویی را در گوهر خویش داشت، قابل خرید و فریب هستند و چنین کردند، انگلیسیها آنها را زودتر از دیگران شناختند و با آنها در شعارهای تند، اغتشاش اندیشه و هدفهای لحظهای همکاری نمودند و رضایت فوری آنها را برآوردند و کارآمدترین آنها را به سوی خود کشیدند. بنابراین انگلیس گروهی را با دست خود پرورد که هم با سلطنت مطلقه مخالفت میکرد، هم صفوف آزادیخواهان واقعی را در هم میشکست و هم شیفتهی اروپای متمدن ـ که در واقع انگلیس در رأس آن قرار داشت ـ بود.
در این هنگام نیروها فقط به مخالف و موافق مشروطه تقسیم میشدند، درباریان و روسیه در یک سو، و آزادیخواهان و انگلیس در سوی دیگر و این وضع ادامه داشت تا تشکیل مجلس دورهی اول. پس از تشکیل مجلس گام دوم جنبش آزادیخواهی ایران آغاز میشود. در گام نخست پایگاه طبقاتی آزادیخواهان متفاوت است، از روحانیون رده بالا و طلبههای فقیر گرفته تا شاهزادگان و اعیان و تجار و مردم عادی همه شرکت دارند. اما اندیشهی اصلی جنبش از سوی اعیان مرفه است و فعالان اصلی علاوه بر دو روحانی ـ سیدمحمد طباطبایی و سیدعبدالله بهبهانی ـ اشراف و تجار عمده هستند که البته از جانب مردم حمایت میشوند.
پس از تشکیل مجلس، نیروها کمکم، شکل میگیرند. روسیه، شاه و اطرافیان او و همه مخالفان مشروطه را مجهز و تحریک میکند و انگلیس به حمایت آزادیخواهان و در اصل به تجهیز و تحریک افراد مورد نظر خود در میان آزادیخواهان میپردازد و هدفش یکدست کردن مجلس به سود طرفداران خویش است. در این گام آزادی مطبوعات و بیان در حد بسیار خوبی وجود دارد. چیزی نمیگذرد که جبههبندی نیروها در برابر هم چه در مجلس و چه در میان روشنفکران خارج از مجلس ظاهر میشود. در این گام سه نیروی عمده وجود دارد: مخالفان مشروطه، ملیگرایان، و تندروان (افراطیون).
مخالفان مشروطه که بطورکلی از درباریان و شاهزادگان هستند، وابستگی تام و تمامی با روسیه دارند. تندروان که از جانب انگلیس حمایت میشوند، طرفدار مشروطه هستند، اما تنها به این دلیل که درباریان و روسیه موافق آنند، و هیچگونه برداشت و تعریفی هم از آن ندارند، دارای هدف مشخصی نیستند و سرسختانه با ملیگرایان مبارزه میکنند، و در برابر سلطنت مطلقه (دربار) رای بسیار متزلزلی دارند و تصمیمات آنها در این مورد بیشتر به رای ملیگرایان بستگی دارد، اگر ملیگرایان بر ضد سلطنت برنامهای داشته باشند، اینان صحبت از سازش میکنند (که نمونههای آن خواهد آمد) و اگر آزادیخواهان صحبت از سازش کنند اینان بر ضد سلطنت اقدام مینمایند.
ملیگرایان که در این گام قدرت را در دست دارند جز از جانب مردم از هیچ جانب دیگری حمایت نمیشوند. اندیشهی مشروطه، تدوین قانون اساسی، و طرحهای ضد استعماری همه از جانب اینان است. برای ساختن، نظر به پیشرفتهای اروپا دارند، اما نه حمایت آنها را میخواهند و نه دخالت آنها را و از این نظر به استقلال ایران بیش از هر چیزی اهمیت میدهند. در این دوره مجلس یکی از بهترین مجلسهای جهان محسوب میشود(5) و با تصویب قوانین و طرحهای بسیار خوب دوران پرباری را میگذراند و حتا خنثا کردن کودتای اول که یکی از کارهای شایسته مجلس شورای ملی بود، در همین دوران است که ملی گرایان قدرت دارند. ریاست مجلس در این دوره (مرحله کودتای اول) به عهدهی احتشامالسلطنه، یکی از اشراف قاجار و یکی از بهترین رؤسای مجلس شورای ملی است و خنثا کردن کودتای اول نیز از تدبیرهای همین شخص است. جالب است که گارد مخصوص مجلس که در هنگام کودتای اول از مجلس دفاع کرد، از افسران اعیان و اشراف تشکیل شده بود. چنانکه فریدون آدمیت نیز به این موضوع تصریح دارد: «افسران جوانی که مسؤولیت دفاع مجلس ]در هنگام کودتای اول[ و فرماندهی «تفنگداران ملی» را به گردن گرفتند، اغلب به رده اعیان تعلق داشتند و آن تفنگداران بر روی هم از طبقه متوسط و اهل کسب و کار بودند.»(6)
اما پایگاه طبقاتی نیروها، چنانکه نویسندهی «ایدئولوژی نهضت مشروطه» مینویسد: «به حقیقت مسلک سیاسی و روش عملی هیچ گروه از نمایندگان را نمیتوان در قالب طبقاتی محض شناخت»(7) این سخن درست است، افراد ملیگرا (ترقیخواه)، تندرو و ضد مشروطه در میان همه طبقات موجود بودند، چنانکه یحیی میرزا لسانالحکما ملیگرا و یحیی میرزا اسکندری تندرو بود. اینان در زمرهی نمایندگان شاهزادگان بودند. با این وجود «نمایندگان اعیان بیش از هر طبقه دیگری عناصر روشنفکر ترقیخواه و رادیکال را در بر میگرفت»(8) و عمدهی ملیگرایان نیز از همین طبقه بودند و طبقهی تجار عمده. تندروان بطورکلی تعلق به طبقهی متوسط داشتند و مشروطهستیزان به طور عمده از ملاکین بزرگ و شاهزادگان بودند. روحانیون نیز کم و بیش در میان هر سه گروه دیده میشدند.
پس از شکست کودتای اول که قدرت و تدبیر ملیگرایان بیشتر مشخص شد، درباریان به کمک روسیه و تندروان با حمایت انگلیس دایرهی فشار را تنگتر و تنگتر کردند: «... از سوی انجمنهای معارض اصلی ]تندروان[ دسته مسلح دهنفری (یکی از آن افراد مسلح جهانگیرخان صوراسرافیل بود) شبانه به خانه احتشامالسلطنه آمدند و با تهدید استعفای او را خواستند.»(9)
«شبی که چندتن از نمایندگان در خانه معینالتجار] از ملیون[ بودند، شش نفر از ششلولبندان که بعضی تبریزی بودند به تصور اینکه محققالدوله ]یکی دیگر از ملیون[ را آنجا خواهند یافت، به سرای حاجی معین هجوم بردند. حاجی از آنان پرسید: برای چه اینجا آمدهاید؟ گفتند: «ما فداییان ملت هستیم و محققالدوله ما را مستبد خوانده است».»(10)
علی اصغرخان اتابک (امینالسلطان) نخست وزیر وقت را که به گفتهی مخبرالسلطنه: «در اول امر آلوده به خصائل جوانی و درآخر در نهایت کاردانی»(11) بود، در همان روز که نامهی رسمی از محمدعلی شاه در مورد اختیارات دولت و مجلس در دست داشت، در جلوی مجلس به قتل رساندند که به گفتهی مستوفیالممالک: «اگر اتابک را پانزده سال قبل میزدند محملی داشت. در این موقع حق نبود.»(12)
به سوی محمدعلی شاه ـ درست در زمانیکه خود را از کارها کنار کشیده بود و تصمیم قطعی داشت که با مجلس کنار بیاید ـ نارنجک انداختند. او جان سالم به در برد، اما دیگر لحظهای به آزادیخواهان، که همان ملیون بودند، اطمینان نکرد تا مجلس را به توپ بست. حتا یحیی دولت آبادی که خود را از تندروان و از دوستان تقیزاده (یکی از رهبران تندرو و بنیانگذار جنبش روشنفکری در ایران ) میداند مینویسد: «مسئله بمب اندازی به محمدعلی شاه... قطعاً برخلاف اراده آزادیخواهان واقع شده...]که[ رعایت عهد و پیمانی که در نهم ذیالقعده همین سال (1326 ه ق.) به شهادت قرآن مجید با محمدعلی میرزا بستهاند بر خود و بر تمام افراد ملت لازم میدانستهاند... خصوصاً که معلوم نبوده است اگر محمدعلی شاه به دست بمباندازان کشته شده بود. درب سعادت مملکت با دربانی بمباندازان و همدستان آنها در سرکوچه باریک تکیه بریریهای تهران ]پیداست که دولت آبادی آنها را میشناخته[ آیا گشوده میشده و مملکت از هر مخاطره عظیم داخلی و خارجی محفوظ میمانده؟...»(13)
«به حاکم پایتخت هم چند نامه بیامضا رسید که مبادا به دستگیری کسی برآید. او هم پا از خانه بیرون نگذارد. »(15)
«کاغذهای تعرضآمیز به خانه وزیر مقتول ]امین السلطان[ انداختند دایر بر این که اگر تشیع جنازه عمومی نمایند، آنجا را با بمب منفجر خواهند کرد.»(16)
روزنامهها که بیشترشان در دست تندروان بود، از آزادی سوء استفاده کرده اوضاع را آشفتهتر کردند. هر روز مقالاتی که بیشتر به ناسزانامه شبیه بود چاپ میکردند و مخالفان را تهدید به مجازات مینمودند. حتا روزنامهی مساوات کار را به آنجا رساند که به مادر محمدعلی شاه نیز ناسزا گفت و نسبتهای ناجور به او بست. چنانکه احتشامالسلطنه در این مورد میگوید: «البته محمدعلی شاه ذاتاً مستبد و عاشق حکومت فردی بود[…] ولی به عقیده من با شرایطی که وکلای تندرو و انجمنهایی که با هزار غرض تشکیل شده و وضعی که جراید هرزه و هتاک پیش آورده بودند هر پادشاه ترقیخواه و عاشق آزادی و حکومت مشروطهای را هم که به جای محمدعلی شاه بود، متنفر و عاصی و وادار به دشمنی و جنگ با مجلس و آن نوع مشروطهخواهی مینمود.»(17)
هم او در جای دیگری میگوید: اصطلاح «انقلاب کبیر فرانسه» از زبانشان ]تندروها[ نمیافتاد و عاشق «گیوتین» و «دادگاههای انقلاب» بودند که ظرف یک ساعت «حکم اعدام شاه و درباریان و جمیع وزرای حال و گذشته را صادر نماید. یکی میخواست روبسپیر شود، دیگری خود را جانشین مارا میدانست و دیگری دانتون شده بود.»(18)
مخبرالسلطنه نیز مینویسد: «هر کس به دولت بد میگفت ولو به شیطنت، آزادیخواه بود و اگر به مصلحت چیزی میگفت، مستبد.»(19)
«به روزنامه قناعت نشد، شبنامه از در و دیوار فرو میریخت، سرلوحه شبنامهها خنجر، طپانچه، کارد، نیزه، و... بود.»(20)
ببینیدکه جنبش بیداری به دست چه کسانی و چه مطبوعاتی رهبری میشد، و ببینید که بعدها چه دستهایی توانستند همینها را برای ما به چه بتهایی تبدیل کنند! و ببینید که پیروان همینان در انقلاب 1357 چگونه همهی این رفتارها و روشها را انجام دادند بی آنکه کوچکترین پندی از رویدادهای جنبش بیداری گرفته باشند! و بیخود نبود که نه تودهایها و نه روشنفکران هرگز مردم را به کتابهای اصیل مشروطه رجوع ندادند تا کسی نه احتشامالسلطنه را بشناسد و نه صنیعالدوله و مخبرالسلطنه و فریدون آدمیت را، تا آنکه هرگز کسی پی به این نبرد که بتهای تاریخ نوی ایران که بودند و چگونه بت شدند. بنابراین میتوان گفت هنگامیکه تاریخ تکرار میشود بدین معنیست که خیانتکاران دوباره زاده شدهاند! و به بیان دیگر؛ هنگامیکه خیانتکاران دوباره زاده شوند تاریخ تکرار خواهد شد!
به این ترتیب ملیگرایان یکی پس از دیگری کشته یا فراری میشوند. مجلس در ید قدرت تندروان قرار میگیرد و دیگر نمایندگانی که باقی میمانند از میانهروها بودند که از ترس جان کاری نمیتوانستند از پیش ببرند. محمدعلی شاه هم که فقط به واسطهی اطمینانی که به صداقت ملیون داشت تاکنون با مجلس کنار آمده بود ناگهان سر به شورش برداشت و، تدارک کودتای دوم را دید. مجلس به توپ بسته شد و محمدعلی شاه به کمک و تحریک تندروان نقطهی پایانی بر مشروطه و بیداری و همهی زحمات ملیگرایان نهاد. نمایندگان فراری و یا دستگیر شدند. میرزا جهانگیر صوراسرافیل و حاج ملکالمتکلمین که در ناسزاگویی به محمدعلی شاه و مادرش و همچنین سوءقصد به جان وی (همچنین در ایجاد وحشت) دست داشتند، بیدرنگ کشته شدند. باقی دستگیرشدگان پس از آزاردیدن بسیار تبعید گشتند و ایران آشفتهتر و ترسناکتر از پیش شد. نویسندهی کتاب «حیات یحیی» میگوید: «ملک التجار... از میرزا رضا کرمانی قاتل ناصرالدین شاه ]در زندان[ میپرسد: کدام انوشیروان عادل را پشت دروازهی تهران سراغ داشتی که ناصرالدین شاه را کشتی؟ میرزا رضا از شنیدن این سخن سکوت عمیقی کرده زان پس پاسخ میدهد: «در این چند روزه در میان همه سخنها که از همه کس شنیدم، سخنی به این درستی نشنیدم».»(21) آنهم میرزا رضا کرمانی که به همهی پرسشها، زیرکانه پاسخهای درست داده بود، در پاسخ چنین پرسشی، چیزی برای گفتن نداشته. اما شاید تندروان پاسخ آن را میدانستهاند: قدرت طلبی و خودخواهی کور و احمقانه!
سرانجام ستارخان و باقرخان در تبریز قیام میکنند و تا حدودی آبروی از دست رفتهی آذربایجانیان را که از طریق نمایندگان و انجمنهایشان در تهران بساط مشروطه را به آن افتضاحی برچیده بودند، باز میخرند. بیداری زنده و احیا میشود. دامنهی جنبش به گیلان و تهران میرسد. محمدعلی شاه شکست خورده میگریزد و ولیعهد دوازده سالهاش، احمد میرزا، به جای او برگزیده میشود. تندروان حتا اندیشهشان به این جا نمیرسد که در این لحظه دستکم یک کودک دوازده ساله را پادشاه نکنند. به این ترتیب قدرتی را که مردم به آنان دادند، دوباره به گونهی احمقانهتری از آن استفاده کردند. و سرانجام بازماندهی ملیگرایان، صنیعالدوله، یکی از بهترین و اندیشمندترین ملیگرای مشروطه و کسی که امید میرفت بتواند در چنین لحظهای گرهای بگشاید، به قتل رسید: «روز دوم ماه صفر 1328 ه ق موقعی که صنیعالدوله نزدیک ظهر در کالسکه نشسته بود و میخواست به خانه خود برگردد]...[ دو نفر گرجی روسی مخفی شده به محض رسیدن کالسکه به زیر سردر خانه، بر او شلیک کرده چند گلوله به بدن او میرسد]...[ کشندگان صنیعالدوله گرفتار میشوند ولی دولت روس نمیگذارد در ایران آنها مجازات شوند. آنها را گرفته به روسیه میفرستد و شنیده میشود که آزاد شدند.»(22)
در این هنگام جنگ جهانی اول آغاز میگردد. ایران اعلام بیطرفی میکند، اما باز عرصهی تاخت و تاز متفقین (روسیه و انگلیس) از یک سو و از سوی دیگر عثمانی و آلمان میشود. دولت ایران توانایی آن را ندارد که از بیطرفی خود دفاع کند، به ویژه آنکه دیگر کسی باقی نمانده: ملیگرایان که کشته، تبعید، یا به ماموریتهای دور و دراز فرستاده شدهاند و تندروان هم تا آنجا که توانستهاند به کشورهای اروپایی گریخته خود را از میدان جنگ دور نگه داشتهاند، و ایران را، به عنوان میدان نبرد اروپا برای مردمی گذاردهاند که با اطمینان گرد آنها جمع شده زمام قدرت را به دستشان سپرده بودند. اما در پایان گریختند، از همان مردم گریختند و به گفتهی نویسندهی «ایدئولوژی نهضت مشروطیت»: «سران و وکلای افراطی که به مرحله دیگر با مقاومت و خشونت انفعالی برخوردند، وادادند و از مملکت گریختند، از آنکه پایگاه اجتماعی و سیاسی نیرومندی نداشتند.»(23)
آنان بی هیچ توشهای به میدان آمدند و بی آنکه توشهای گرد آورند، تصمیم گرفتند ره صدساله را یک شبه بپیمایند و ناگهان در آینه خود را چنان دیدند که در واقع نبودند و این احمقانهترین تصوری است که کسی یا گروهی میتواند داشته باشد. تقیزاده از بوقلمون صفتترین رهبران تندرو در نامهای به «ادوارد براون» مینویسد: «حاج علی دواچی مانند دانتون فرانسوی در انقلاب تبریز بود... ]و[ حاج علی و کربلایی مسیو خیلی شبیه به دانتون و روبسپیر بودند.»(24)
این همان بت روشنفکری ماست و شرمآور نیز هست! اما آیا همهی این رفتارها و گفتارها را همین امروز هم نمیبینیم؟ در این مورد چه میتوان گفت؟! فریدون آدمیت میگوید: «همه طرحهای سازنده و انسانی و مترقی را ملیگرایان به مجلس ارائه دادند.»(25) و افراطیون فقط کارشان مخالفت بود. در تمامی مدت دورهی اول مجلس شورای ملی اینان نه طرحی ارائه دادند و نه حرفی زدند که به نفع آیندهی ایران باشد. محمدولی خان سپهسالار (رئیس حکومت موقت و رئیسالوزرای بعدی پس از به توپ بستن مجلس) در یادداشتهایش مینویسد: «گروه افراطی، حسن تقیزاده و یارانش، مجلس سابق را به باد داده بودند و مایه برهم زدن مشروطه گردیدند.»(26) احتشامالسلطنه رئیس مجلس، گروه تقیزاده و یارانش (افراطیون) را به «خیانتکاری» متهم میکرد و به یحیی دولت آبادی گفته بود: «این حرف مرا ]خیانتکاری افراطیون را[ گوشه دستمالت ببند تا برسی و بدانی من راست گفتهام.»(27) و سرانجام فریدون آدمیت همهی اینها را چنین جمعبندی میکند: «جبهه افراطیون از کمونیستهای قفقازی تا فرقهی اجتماعیون عامیون و نمایندگان افراطی مجلس و انجمنهای تندرو و عاملان آنها، در به وجود آوردن بحرانی که به انحلال مجلس ملی انجامید در حد خود مسئولیت جمعی و محکومیت مشترک دارند.»(28)
* * *
گام سوم با انقلاب 1917 آغاز میشود. اما پیش از ورود به این گام، اشارهای مورد نیازاست؛ گروهی که زیر سرنام «افراطیون» یا تندروان از آنان نام بردیم سه انجمن و گروه را شامل میشد: انجمن اجتماعیون عامیون که حاج ملکالمتکلمین و آقا سیدجمالالدین واعظ از اعضای آن بودند و با میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل (مدیر روزنامهی مساوات) همکاری نزدیک داشتند، گروه انقلابی به رهبری حیدرخان عمواوغلی که بیشتر شامل مجاهدین بادکوبهای (قفقازی) میشد، و انجمن آذربایجان که سید حسنتقیزاده و میرزا ابراهیم تبریزی از اعضای اصلی آن بودند.
همهی ترورها، تهدیدها و شبیخونهای مسلحانه به خانههای ملیگرایان و پخش شبنامههای خوفانگیز و مملو از ناسزا، هتک حرمت، شایعهها و تهمتها و چاپ مقالات تهدیدآمیز و انحرافآمیز، با دخالت مستقیم یا غیرمستقیم این سه گروه و انجمن بود که همگی زیرسر نام «تندروان» شناخته شدهاند.
پس از انقلاب سوسیالیستی 1917 بساط روسیه تزاری در ایران برچیده شد. شوروی همهی نیروهایش را برد و همهی قراردادهای استعماری را دربارهی ایران لغو کرد و مردود دانست و با دولت ایران پیمان دوستی متقابل با امتیاز برابر منعقد کرد. در چنین اوضاعی ناگهان چشم همهی آزادیخواهان ایران، مانند باقی جهان، به سوی شوروی دوخته شد. بنابراین روسیه به شوروی تبدیل شد، شوروی در حمایت از روشنفکران ایران (که دنبالهی تندروان و افراطیون پیشین بودند )، جای انگلیس را گرفت و انگلیس در طرفداری از دولت و دربار به جای روسیهی تزاری نشست.
از ملیگرایان دیگر کس قابلی باقی نمانده بود. تندروان و محافظهکاران (که گروه مشخصی را تشکیل نمیدادند) که پس از به توپ بستن مجلس و شروع جنگ جهانی از ایران گریخته بودند و در کشورهای عثمانی، عراق، انگلیس، و آلمان به سر میبردند کمکم به ایران بازگشتند. احمد شاه علاقهای به ایران نداشت و تمامی فکر و ذکرش جمعآوری ثروت بود، بنابراین برایش اهمیتی نداشت که چه کسی نخستوزیر و وزیر باشد و چه کسی نمایندهی مجلس. انگلیس تمامی کوشش خود را در به امضا رساندن قراردادی به کار میبرد که در زمینهی ایجاد ارتش به وسیلهی دولت انگلیس و آوردن مشاوران ارتشی و مالی و... تنظیم کرده بود. اما با مقاومت احمدشاه و آخرین بازماندههای ملیگرایان مواجه بود. از جانبی هم نیروهای ارتش سرخ به بهانهی وجود بخشی از ارتش سفید در شمال ایران، در بندرانزلی پیاده شدند و سوسیالیستهای ایرانی مقیم قفقاز و قفقازیهای سوسیالیست جهانوطن هم برای یاری رساندن به نیروهای جنگل به آنها پیوستند. در این هنگام وضعیت نیروها به این قرار بود: تندروان، شاهزادگان و طرفداران سلطنت قاجار، بازماندهی ملیگرایان و سوسیالیستها.
تندروان از جانب انگلیس حمایت میشدند به همراه بخشی که به تازگی (پس از انقلاب کبیر) به سوی انگلیس گرویده بودند از جمله شاهزادگان و درباریان. سوسیالیستها که وابسته به شوروی (کمیتهی قفقاز) بودند و از آن جا دستور میگرفتند. بازماندهی ملیگرایان که انگشتشمار بودند و وضعشان با سابق چندان تفاوتی نمیکرد.
سرانجام، در وضع آشفتهی ایران که از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب ناامن و پریشان بود، انگلیس نتوانست نه از تندروان سودی ببرد نه از شاهزادگان و درباریان. از این رو به کس یا کسانی نیازمند بود که بتوانند آرامش را به ایران بازگردانند و همهی نیروها را یکدست نمایند. پس از بررسیهای بسیار رضاخان میرپنج (یا پنجه) برگزیده شد. او سومین نفری بود که این پیشنهاد را دریافت میکرد. دو نفر نخست نپذیرفته بودند. اما او پذیرفت و در سوم اسفند 1299 با ارتش قزاق وارد تهران شد و قدرت را به دست گرفت. وزیر جنگ شد، سپس نخستوزیری را به او دادند، آنگاه فرماندهی کل قوا در اختیار او قرار گرفت و پس از آن مجلس را واداشت تا او را به عنوان پادشاه بشناسد و سلطنت ایران را از خانوادهی قاجار به پهلوی تفویض کند. بنابراین انگلیس به آرزوی خود رسید. از این پس انگلیس غارت بیامانش را آغاز کرد و رضاشاه عامی و بیسواد تا آنجا که عقلش قد میداد سازندگی ایران را. یحیی دولت آبادی میگوید: «در یکی از جلسههای مجلس مشاوره خصوصی ]که خود نویسنده نیز از اعضای مجلس بوده[... از وطنپرستی صحبت به میان آمد، ]سردار سپه، پیش از پادشاهی[ گفت: مثلاً مرا انگلیسیان روی کار آوردند، اما وقتی آمدم به وطنم خدمت کردم.»(29) کتابهای تاریخی ما میگویند که او راست میگفته است. گویا نظر میرزا مصطفی منصورالسلطنه از فرهیختگان آغاز مشروطه چندان دور از واقع نباشد که: «ضرر اشخاص بیرای و باسواد بیشتر از ضرر اشخاص با رای و بیسواد است.»(30)
ادامه دارد...
چاپ شده در:
ý فصلنامهی «مهرگان»/ چاپ آمریکا/ 6-1995.
ý فصلنامهی «ادبیات داستانی»/ ایران/ دورهی یکساله 78.
بازنویسی: بهار 1387
پانوشتها :
× - از آغاز جنبش بیداری و بنیانگذاری جریان روشنفکری بسیاری از اصطلاحات با تعریف و تفسیر نادرست به مردم معرفی شد، از زمره اصطلاح یا خانواژهی ملیگرایی یا ناسیونالیسم.
1 – بطور معمول هنرمندان را از روشنفکران جدا میدانند که کاریست به سزا، اما چون در شرایط ایران، چه در جنبش مشروطه و چه در دورهی کنونی، نویسندگان و هنرمندان مسئولیتی همچون روشنفکران بر عهدهی خود میدانند، من اینان را روشنفکران ادبی و دیگران را روشنفکران اجتماعی نامیدهام.
2 - توضیحات درون قلاب از من است.
3 - منظور کسروی و دولتآبادی از ملیون همان تندروان است.
4 - حیات یحیی / یحیی دولتآبادی / انتشارات عطار و فردوس / چاپ ششم 1371 / جلد دوم / ص 81 .
5 - والتر اسمات از ماموران انگلیسی که در مذاکرات مجلس دور اول حظور داشته در این مورد مینویسد : " در اول کار نه تنها نادانی و ناشیگری اکثر نمایندگان در امور مملکتی نمایان بود، بلکه جهالت آنان را نسبت به عادیترین اصول سیاست آشکار میساخت... { اما } اکنون مباحث مجلس خیلی ترقی کرده، درک مسئولیت و حیثیت تازهای میان نمایندگان ملاحظه میشود. از نظرگاه نظام پارلمانی، مجلس ملی ایران از اکثر پارلمانهای اروپا برتر است و حتا از این نظر با مادر پارمانهای جهان قابل قیاس میباشد... " برگرفته از " ایدئولوژی نهضت مشروطیت " / فریدون آدمیت / انتشارات پیام / چاپ اول / جلد اول / ص 381 .
6 - ایدئولوژی نهضت مشروطیت / انتشارات روشنگران / چاپ اول / جلد دوم / ص 238 .
7 و 8 - همان / جلد اول / ص 360 .
9 - همان / جلد دوم / ص 298 .
10 - همان / پانوشت ص 140 .
11 - گزارش ایران / مهدیقلی هدایت ( مخبرالسلطنه ) / نشر نقره / چاپ دوم 1363 / به اهتمام محمدعلی صوتی / ص 114 .
12 - همان / ص 197 .
13 - حیات یحیی / جلد دوم / ص 354 .
14 - ایدئولوژی نهضت مشرطیت / جلد دوم / ص 176 .
15 – همان / ص 176 .
16 - همان / ص 177 .
17 - خاطرات احتشامالسلطنه / به کوشش سید محمد مهدی موسوی / انتشارات زوار / چاپ دوم 1367 / ص 4 - 623 .
18 - همان / ص 619 .
19 - گزارش ایران / همان / ص 186 .
20 - همان / ص 187 .
21 - حیات یحیی / جلد یکم / ص 154 .
22 - همان / جلد سوم / ص 159 – 158 .
23 - ایدئولوژی نهضت مشروطیت / جلد دوم / ص 111 .
24 - همان / ص 111 – 110 .
25 - همان / جلد دوم.
26 - همان / ص 258 .
27 - حیات یحیی / جلد دوم / ص 181 .
28 - ایدئولوژی نهضت مشروطیت / جلد دوم / ص 285 .
29 - حیات یحیی / جلد چهارم / ص 343 .
30 - ایدئولوژی نهضت مشروطیت / جلد یکم / ص 285 .