صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




مهرشید متولی

یادداشتی کوتاه بر یک ترجمه: «ویرایش، الزام یا تفنن»


اپرای شناور:

کتاب اپرای شناور با ترجمه‌ی آقای سهیل سمی اولین کتاب بارت است که به فارسی ترجمه شده.

جان (سیمونز) بارت در ابتدای «اپرای شنارو» (منبع این نوشته: چاپ 1972) می‌نویسد که این کتاب اولین رمان اوست و در بیست و چهار سالگی نوشته است. تا آن زمان پنج سال بوده که با جدیت تمام داستان‌های کوتاه می‌نوشته ولی روی خوشی از ناشران ندیده بوده و اذعان می‌کند که آن‌موقع، شایستگی‌اش را هم نداشته است. بعد بالاخره (1956) ناشری، به شرط تغییرات عمده‌، به خصوص در لحن خشک و خشن آن، حاضر به چاپش می‌شود. و در چاپ فعلی (منظور چاپ 1967 Doubledayاست) تمام تغییرات به وضع قبل برگشته و مختصری اصلاحات صورت گرفته است.

رمان‌های بارت جفت جفت، یا به قول خودش دوقلو دوقلو، منتشر شده‌اند. «اپرای شناور» و «انتهای جاده» اولین جفت از رمان‌های اوست که هر دو محتوای رآلیستی و اگزیستانسیالیستی دارد و او از طریق قهرمانان این دو رمان می‌گوید که با ظاهرسازی و ماسک قلابی گذاشتن نمی‌توان از بی‌معنایی بنیادین هستی گریخت.

بارت می‌گوید: ادبیات پوچی، تاحدودی شامل نوعی طرز فکر فلسفه‌ی نیهیلیستی است که در مورد کتاب‌های من، بیشتر در مورد آثار اولیه‌ام صادق است که به شیوهء متعارف رآلیسم می‌نوشتم . بعد به نظرم آمد که نیهیلیسم آن‌قدرها در داستان اهمیت ندارد.

این که چرا تا به حال کتابی از بارت به فارسی ترجمه نشده بود هم سوال خوبی است. پس باید از آقای سمی ممنون بود که همت کرده و خواننده‌های فارسی زبان را با بارت آشنا کرده است.

در این مقاله، من به اهداف فلسفی بارت و سبک او کاری ندارم. می‌خواهم خیلی خیلی مختصر، فقط بخش‌هایی از یکی دو صفحه از ترجمه‌ی آقای سمی را با توجه به کتاب اصلی، ویرایش کنم و چند کلمه که به نظرم رسیده، من‌باب پیشنهاد بگویم.

 

 

The Floating Opera

John Barth

Banatam Book 1972

ii the dorchester explorers’ club

P11

That morning, as I remember, just two others were present: Capt. Osborn Jones, an eighty-three-year-old retired oyster dredger crippled by arthritis, and Mister Heacker, seventy-nine, former principal of the high school, then pensioned and, though in good health, devoid of family-the end of his line. Because Capt. Osborn had difficulty with stairs, we met in his room, on the same floor as mine.

“Morning, Cap’n Osborn.” I said, and the old man grunted, as was his habit. He was dressed in shiny gray cap, a nondescript black wool sweater, and blue denims washed nearly to whiteness.

“Morning, Mister Heacker,” I said. Mister Heacker wore his usual spotless and creaseless black serge, a silk necktie, and a clean if somewhat threadbare striped shirt.

“Good morning, Todd,” he answered. I remember he was lighting his first cigar of the morning with one hand and stirring coffee with the other. I had purchased a one- burner hot plate for the Club some months before, and by mutual consent it remained in Capt. Osborn’s room. “Good and hot,” he said, handing me a cup of coffee.

I thanked him. Capt. Osborn commenced swearing steadily, in a monotone, and striking his right leg with his cane. Mister Heacker and I watched him while we sipped our coffee.

“Can’t wake her up, huh?” I offered. Every morning, as soon as Capt. Osborn dressed and sat down, his leg went to sleep, and he pounded it until the blood circulated. Some mornings it took longer than others to get the job done.

 

اپرای شناور

جان بارت

سهیل سمی

انتشارات ققنوس 1386

ص ص 23و24

«آن‌طور که یادم مانده، آن روز صبح دو نفر دیگر از اعضا نیز حضور داشتند: کاپیتان آزبرن جونز، صیاد بازنشسته و هشتاد و سه ساله‌ی صدف که التهاب مفاصل عاجزش کرده، و آقای هکر، هفتاد و نه ساله، مدیر سابق دبیرستان که در آن زمان مستمری‌بگیر و به رغم تندرستی، از داشتن خانواده محروم بود- دیگر از او کسی در جهان باقی نمی‌ماند. چون کاپیتان آزبرن نمی‌توانست از پله‌ها بالا و پایین برود، ما در اتاقش دور هم جمع می‌شدیم، در همان طبقه که اتاق من واقع بود.

گفتم: «صبح به‌خیر، کاپیتان آزبرن»

پیرمرد به عادت همیشگی زیر لب غرغری کرد.کلاهی خاکستری و براق سرش بود و ژاکتی پشمی و مشکی و کاملاً معمولی به تن داشت، با شلواری جین که از فرط شستشوهای مکرر به سفیدی می‌زد.

گفتم: «صبح به‌خیر، آقای هکر.» آقای هکر همان لباس سرژه‌ی مشکیِ بدون لک و چین و چروک همیشگی را پوشیده بود، کراواتی ابریشمی، و پیراهنی راه راه و کهنه.

جواب داد: « صبح به‌خیر، تاد.» یادم هست که با یک دست اولین سیگار صبحش را می‌گیراند و با دست دیگرش قهوه‌اش را هم می‌زد. چند ماه قبل از آن روز برای کلوب یک اجاق رومیزی تک شعله خریده بودم. با توافق طرفین این اجاق در اتاق کاپیتان آزبرن باقی ماند. یک فنجان قهوه تعارفم کرد و گفت: «خوش طعم و داغ.»

تشکرکردم. بعد کاپیتان آزبرن شروع کرد یکبند و با صدایی یک‌نواخت فحش و فضیحت سردادن، و در آن اثنا مدام عصایش را به پایش می‌زد. من و آقای هکر حین نوشیدن قهوه، به او نگاه می‌کردیم.

گفتم: « خوب نمی‌شه، ها؟» هر روز صبح، به محض این‌که کاپیتان آزبرن لباس می‌پوشید و می‌نشست، پایش خواب می‌رفت، و او آن‌قدر به پایش می‌کوبید تا دوباره خون در آن‌ها جریان پیدا کند. بعضی صبح‌ها دیگران این کار را سریع‌تر برایش انجام می‌دادند.»

 

***

 

در متن اصلی، برای سلام صبحگاهی هم Morning هست هم Good Morning . به نظر من بهتر است تفاوت این دو در فارسی دیده شود. اما در ترجمه‌ی آقای سمی هر دو « صبح به‌خیر» ترجمه شده است. در این متن Good Morning را مدیر سابق دبیرستان می‌گوید، که زبانش در مقایسه با بقیه پاکیزه‌تر است و مثل ناخدا شکسته حرف نمی‌زند. ناخدا زبان دریانوردان و ملوانان را دارد و راوی که در گفتار تقریباً بین این دوست، در روایت (و گفتار هم) گاهی لحن تحصیل‌کرده‌ی رشته‌ی حقوق را به خوبی نمایش می‌‌دهد.

 

*

پارچه‌ی سرج (سرژه) که در ترجمه‌ی آقای سمی آمده، تصویر به خصوصی را به ذهن خواننده‌ی فارسی زبان نمی‌‌آورد. به ذهن من که چیزی نیامد و نفهمیدم مدیر سابق چی پوشیده. سرج پارچه‌ای پشمی و جناقی است که یک نوع محکم و ضخیم (و ساده‌ی) آن برای لباس‌های ارتشی به‌کار می‌رود و مثل اورکت‌های ارتشی ما، تا حدودی ضد آب است. نوع دیگر آن همان فاستونی است و از آن کت و شلوار می‌دوزند. بارت با خلاصه‌گویی مخصوص خودش، کت و شلوار مدیر سابق را به این صورت توصیف کرده است.

*

در جمله‌ی آخر متن انگلیسی بالا، همین‌طور که ملاحظه می‌کنید، مرجع Others مربوط به Mornings است.

*

در توصیف پیراهن آقای مدیر، «تمیز» و در پای خواب رفته‌ی ناخدا، «راست» از قلم افتاده است.

*

شاید بد نباشد که اشاره‌ای هم به“Can’t wake her up,huh?” I offered. بکنم. می‌بینیم راوی می‌گوید: I offered و نمی‌گوید I said، ظاهراً راوی پیشنهاد کمک می‌دهد. ضمن این‌که نویسنده به وضوح از «بیدار کردن» حرف زده که در ترجمه به آن اشاره نشده است. عدم تعهد یا توسل به لفظ‌گرایی در ترجمه، دلیل موجهی برای حذف بعضی از کلمات و عبارات نیست.

*

خواننده یا مترجم، ممکن است عقیده داشته باشد که به کار بردن «ناخدا» به جای «کاپیتان»، و «آقا» به جای «آقای» – برای مدیر دبیرستان –  فقط موضوع سلیقه است. اما در دفاع از پیشنهادم، به خواننده و مترجم، بگویم که ما، در کشتی‌ها و قایق‌های صیادی به کاپیتان می‌گوییم ناخدا. به نظرم کاپیتان را برای ناخداهای کشتی‌های مثلاً جنگی یا کشتی‌های بزرگ بازرگانی به کار می‌بریم. و در مورد آقا هکر، نویسنده Mister را برای مدیر دبیرستان به کار برده و  Mr. ننوشته، و حال آن‌که Capt. در متن به همین صورت است. بچه‌ها، معلم‌ها و مدیرشان را Mister (خالی) خطاب می‌کنند، که بچه‌های فارسی زبان می‌گویند «آقا».

*

من ترجیح می‌دهم به جای Cigar همان «سیگار برگ» را بگذارم (و عوضش نکنم) چون به شناخت این کاراکتر کمک می‌کند.

آیا ویرایش لازم است؟

***

ترجمه‌ی پیشنهادی:

یادم می‌آید آن روز صبح، فقط دو تا از اعضا حضور داشتند: ناخدا آزبرن جونز، هشتاد و سه ساله، ناخدای بازنشسته‌ی کشتی صید صدف که تورم مفاصل علیلش کرده بود و آقا هکر، هفتاد و نه ساله، مدیر سابق دبیرستان، مستمری بگیر، که با وجود سرحالی، فاقد خانواده – نفر آخر شجره‌نامه‌اش بود. چون پله برای ناخدا آزبرن زحمت داشت، توی اتاق او، در همان طبقه‌ی من جمع می‌شدیم.

گفتم: «سام علیک ناخدا آزبرن،» و پیرمرد طبق عادت غرغری کرد. کلاه نقاب‌دار خاکستری براقی سرش بود، و یک پلیور پشمی مشکی معمولی و یک جین آبی تنش کرده بود که از زور شستشو رنگ و رویش رفته بود.

گفتم: «سلام آقا هکر.» آقا هکر همان یک‌دست فاستونی سیاه بدون لک و اتو کشیده همیشگی‌اش را با یک کراوات ابریشمی و یک پیراهن راه راه تمیز، ولی کمی نخ‌نما، پوشیده بود.

جواب داد: « صبح به‌خیر تاد.» یادم می‌آید که آقا هکر داشت با یک دست اولین سیگار برگ صبح‌اش را روشن می‌کرد و با آن یکی دست، قهوه‌اش را هم می‌زد. چند ماه پیش یک منقل برقی تکی برای باشگاه خریده بودم که با توافقی دوجانبه توی اتاق ناخدا آزبرن مانده بود.

آقا هکر یک فنجان قهوه دستم داد و گفت: «داغ و تازه‌دم.»

تشکر کردم. ناخدا آزبرن، با لحنی یک‌نواخت یک‌ریز شروع کرد به فحش دادن و همین‌طور هم مدام با عصا به پای راستش می‌زد. من و آقا هکر هم قهوه‌مان را جرعه جرعه می‌خوردیم و تماشایش می‌کردیم.

من پیشنهاد کردم: «نمی‌شه بیدارش کرد، هان؟» هر روز صبح به محض این‌که ناخدا آزبرن لباس می‌پوشید و می‌نشست، پایش خواب می‌رفت و او آن‌قدر روی پایش می‌کوبید تا خون به جریان بیفتد. بعضی روزها تا پایش را راه بیندازد بیشتر از روزهای دیگر طول می‌کشید.

 

*

چند اشارهء دیگر:

P12

This about Capt. Osborn’s senility was a running joke in Explorers’ Club, and as a rule Mister Haecker, for all his primness, joined in the bantering, but this morning he seemed preoccupied.

اپرای شناور ص 26

سهیل سمی

«این مسأله‌ی کهولت کاپیتان آزبرن در میان اعضای کلوب کاوشگران شوخی همه‌گیری بود، و آقای هکر هم بنا بر قانون کلی، به رغم این‌که تازه به عضویت درآمده بود، به جمع این افراد پیوسته بود، اما آن روز صبح به نظر دلمشغول بود.»

در این مختصر بنا ندارم در باره‌ی ویرایش فارسی و لزوم رعایت پاراگراف‌بندی و نام‌گذاری فصل‌ها طبق متن اصلی، چیزی بنویسم، فقط به ترجمه اشاره می‌کنم.

*

در ترجمه، primness به معنی وقار، احتمالاً با مشتقات Prime و Primary اشتباه گرفته شده و شاید به همین دلیل مترجم به زمان عضویت مدیر سابق ربطش داده است. و در ضمن لحن مدیر سابق را هم با این توصیف راحت‌تر می‌توان از کار درآورد.

*

هر چند preoccupied دل‌مشغولی(= نگران چیزی بودن، دغدغه‌ی چیزی را داشتن) هم معنی می‌دهد، این‌جا ظاهراً مدیر سابق «حواسش پرت» است.

***

ترجمه‌ی پیشنهادی:

صحبت از پیری ناخدا آزیرن جوک همیشگی باشگاه کاوشگران بود و آقا هکر، با وجود آن‌همه وقار، معمولاً در این خوشمزگی‌ها شرکت می‌کرد، ولی آن روز به نظر حواسش پرت بود.

*

 

در ادامه، آقا هکر می‌خواهد برای ناخدا یک قطعه از سیسرون بخواند و ناخدا می‌گوید:

“Oh my. Oh my.”

از خودم پرسیدم وقتی یک مدیر دبیرستان بخواهد برای یک ناخدای کشتی صیادی از سیسرون نقل قول کند، ناخدا چه عکس‌العملی نشان می‌دهد؟

مترجم نوشته‌اند: «خدای من.خدای من.»

که البته غلط نیست. پیشنهاد من برای بیان اعتراض یا انزجار ناخدا این است: «بفرما، باز شروع کرد!» یا «عجب گیری کردیم ها!»

منبع مقدمه

http://www.eng.fju.edu.tw/English_Literature/barth/



نظر خوانندگان: 8 نظر