Susanne Kilian
ماریون پشت میز خود، درست زیر پنجره نشسته است و تكالیف مدرسه را انجام میدهد. وقتش رسیده است. بعد از ناهار و حدوداً از ساعت دو تا چهار، چهار و نیم. بستگی دارد. گاهی ماریون از پنجره به بیرون و آن بعد از ظهر گرفته و خاكستری ماه اكتبر نگاه میكند. از ساعت سه بیشتر از قبل، به بالكن خانۀ سالمندان نگاه كرده است. بالكن، درست در دیدرس او قرار دارد. مدتهاست كه گلدانهای رنگی را به داخل بردهاند. بالكن خالی است و از رطوبت میدرخشد.
این دومین روز است كه او نمیآید. پیرزنی در آسایشگاه آنطرف خیابان است. ماریون پیش خود او را "پیرزن پرندگان" میخواند. او هر بعد از ظهر در پاییز و زمستان، به پرندگان دانه میدهد. هر روز همان برنامۀ همیشگی است: بین ساعت سه و چهار، همیشه بین ساعت سه و چهار، نه زودتر و نه دیرتر، در بالكن باز میشود. پیرزنی چاق كه به دو عصا تكیه داده است – و همیشه با عصاها یا دستگیرۀ در مشكل دارد -، تلوتلوخوران روی بالكن میآید. دو پای كج، به جسم چاق او آویزان هستند. گویی زیر وزنش خم شده باشند.
درواقع تلوتلوخوردن لغت بامزهای است، اما هیچ لغت دیگری به ذهن ماریون نمیرسد كه به آن دقیقی راه رفتن زن را تشبیه كند. اما طرز راه رفتن او خندهدار نیست. هیچ خندهدار نیست. بیشتر همراه با زحمت است.
زن ابتدا در بالكن به اینطرف و آنطرف میرود. آهسته. كاملاً آهسته. مثل پاندول یك ساعت عظیم. تیك، چپ. تاك، راست. بعد از مدتی میایستد. درست كنار نردهها. دو عصای خود را به نردهها میآویزد و نردهها را میگیرد. و خود را به جلو و عقب، جلو و عقب تاب میدهد. بعد به سمت جلو خم میشود. شكم خود را به نردهها تكیه میدهد، نرده را رها میكند و دستهایش را در جیب پالتو فرو میبرد. ماریون تاكنون هرگز هیچ پالتوی دیگری تن او ندیده است. سیاه است و یقۀ كوچك پوست دارد و سه دگمۀ بزرگ و براق كه همیشه بسته است. چقدر دمده است! و ماریون تاكنون هرگز ندیده است كه جز كیسه نایلون قرمز، چیز دیگری از جیب خود درآورد. كیسه نایلون بهآرامی از هم باز میشود. نانی بیرون میآید. دستانی لرزان و چروكیده آن را تكه تكه میكند و به سوی فوج پرندگانی پرواز میدهد كه به هیجان آمدهاند، پر پر میزنند، سر تكان میدهند و نوك میزنند. كبوتران و گنجشكها سر نان با هم جنگ میكنند. و پیرزن دست از كار میكشد و به آنها مینگرد. بعد آخرین تكههای نان را بسیار به آهستگی و با دقت تقسیم میكند. كیسه نایلون قرمز تكانده میشود. حالا همهچیز مثل سابق پیش میرود. فقط طوری كه گویی فیلم به عقب بازمیگردد. پیرزن كیسه نایلون را در جیب میگذارد. تكیه داده به نردهها خود را به جلو و عقب تاب میدهد. عصاها را مجدداً برمیدارد. به اینطرف و آنطرف میرود. بعد از بالكن خارج میشود و در عین حال باز هم هنگام عبور از در مشكل پیدا میكند.
و امروز نیامده است.
ماریون هر روز دقیقاً در جستجوی او نیست. فقط زمانی كه حوصلهاش سر میرود، مدتی به او نگاه میكند. بعد میاندیشد كه آیا آن زن، فرزند دارد؟ چند تا؟ آنها كجا زندگی میكنند؟ اصلاً ازدواج كرده است؟ به طور حتم پیشترها به این چاقی نبوده است. و شاید هم یك دختر جوان و بسیار زیبا بوده است. مطمئناً زمانی همسن ماریون، ده ساله بوده است. و زمانی هم یك نوزاد بسیار كوچك. حالا چاق و پیر است و كاملاً تنها روی بالكن میایستد. ماریون خیلی خوب میتواند پیش خود تصور كند كه او چگونه هنگام صبحانه، نان خود را داخل كیسه نایلون میچپاند. به احتمال زیاد پنهانی و دزدكی. و شاید هم حین انجام این كار، كمی لبخند میزند، چون به این فكر میكند كه بعد از ظهر چگونه پرندگان سر آن با هم نزاع میكنند.
شاید فقط بیمار شده باشد. ماریون فكر میكند، یك یا دو، سه هفتۀ دیگر باز هم همانجا خواهد ایستاد. آخر بیماری افراد مسن همیشه طولانیتر است.
اما هفتهها سپری میشوند. شش. هشت.
ماریون پیشترها هر روز در انتظار زن نبود. فقط میدید كه چگونه او آنجا میایستاد. درست همانطور كه به یك اتوبوس یا قطار نگاه میكرد كه هر روز در یك زمان مشخص، به مدت یك ساعت در یك مكان مشخص میایستد.
حالا ماریون منتظر است. دلش برای پیرزن تنگ شده است. به نگاه كردن به او، به حضورش عادت كرده بود. بدون اینكه درست و حسابی متوجه شده باشد، پیرزن جزئی از محیط اطراف او شده بود.
ماریون بعد از سه ماه، دیگر منتظر نبود. زن، بیمار نشده بود. از دنیا رفته بود.
ماریون پشت شیشۀ پنجرهها، آنطرف خیابان در خانۀ سالمندان، یك پیرزن جدید دیده بود. میان افراد دیگری كه مانند پیرزن پرندگان، فقط از ظاهرش او را میشناخت. این پیرزن به لحاظ موی سپیدش، بیشتر جلب نظر میكرد.
ماریون دیگر هرگز آن پیرزن پرندهگان را نخواهد دید.
تازه متوجه شد كه او حتی نام پیرزن را نمیدانست. هیچ نامی نمیدانست. او هرگز كلمهای با پیرزن رد و بدل نكرده بود. حتی دستش را برای او تكان نداده بود. در حالی كه حالا به نظرش میرسید، گویی چیزی كه بسیار دوست میداشته، رفته است.
فكر كرد، آن زن با موهایی به سفیدی برف هم خواهد مُرد. تمام آنها تا زمان مرگ، در آنجا هستند. هیچیك به سادگی از آنجا نمیرود. و همیشه افراد دیگری میآیند.
اولین مرتبه بود كه به خانۀ سالمندان مینگریست و به چنین چیزی میاندیشید.