تصویر: رضا علی پور
به فرانکو بگویید نمیخواهم ریختش را ببینم
همه دو دسته بیشتر نیستند. برای بعضیها اصلن لازم نیست ولی باز هم میزنم. پول میگیرم که بزنم، گروه یا دسته دوم همان لحظه اول خودشان کار را تمام میکنند، ولی بعضیها را من باید تمام کنم.
لوسیا نمیداند من میزنم، میخواهد طرف «اون وریها» برود. این خیلی بد است.
اصلن یادم نیست بار اول به کدام دسته زدم ولی خوب زدم. مسئولمان آن موقع «گارسیا» بود. گفت: «هی پابلو کارت حرف نداشت.»
یک بار لب دریا مردی را دیدم که به نظرم خیلی آشنا میآمد. داشت با زنش حمام آفتاب میگرفت. خوب یادم است جزو دستهی دوم بود، گفت یک برادر دوقلو داشته. تعجب کردم چون در این موارد هرگز اشتباه نمیکنم. نباید بکنم. با اینکه زیاد هستند ولی همه را به خاطر دارم.
گارسیا میگفت: «من نزنم کس دیگهای میزنه، اگه بده که به نظرم بدم نیست،من باعث میشم کس دیگهای بد نشه.»
مسئول جدیدمان که اسمش گومز است میگوید «هی پابلو کارت حرف نداره، تو بهشون کمک میکنی، ولی زودتر بزن» اما من دوست دارم اول خوب چهرهشان را به خاطر بسپارم، بعد بزنم.
مادر میگوید: «لوسیا دختر خوبیه،کمکش کن اون زنته.»
«رفته طرف اونا، این خیلی بده مادر.»
من کاری ندارم، من که به زنها تیر خلاص نمیزنم.
شاید کسی با انگشت اشاره اشکاشو پاک کنه
رضا علی پور
ترجمه از کردی: بیان عزیزی
اول رنگا رو میپاشونم بعد با انگشت اشاره کل بوم رو خط خطی میکنم. فکر کنم از میکل آنژ که داشته یه سنگ رو تراش میداده میپرسن داری چیکار میکنی؟ میگه یه اسب توی سنگ گیر کرده دارم درش میارم.
منم دارم با ترس و لذت همین کار رو میکنم. حتا دوست ندارم برم بغل «کامی» و با موهای سینهش بازی کنم. فقط میخوام بفهمم روی این بوم، لای این رنگا چی هست؟
کامی داره سیگار میکشه، میگم خاکسترشو بریز رو بوم، ولی اون میآد از پشت بغلم میکنه و دستاشو میذاره رو سینهم، سرشو که میذاره رو شونهم سیگارش بوی علف صحرا میده. میگه اینا چیه؟
میگم شکم و کمر زنیه که احساس میکنه توی کلهش تاتار کوچکی گریه میکنه.
کامی پشت گردنم رو بوس میکنه، خاکستر سیگارشو روی ناف زن که شبیه مردمکه میریزه، من با انگشت اشاره میمالمش، میمالمش. پاک نمیشه.
بابا داری چیکار میکنی زود باش زنتو پیدا کن
رضا علی پور
ترجمه از کردی: بیان عزیزی
هر کدام از آدمهای همسن من کارهای شدهاند، من هم اول میخواستم ورزشکار بشوم، بعد به خاطر جثهی ضعیف و خیلی چیزهای دیگر نظرم عوض شد و خواستم بروم خارج. نشد.
برای مدتی مغازهی ساعتسازی باز کردم، مغازه که نبود، بعدش هم سر و کار داشتن بیش از حد با زمان و تاریخ، داشت افسردهام میکرد. برای خلاصی از افسردگیشغلی شدم عطرفروش. مغازه نزدم، فقط یک جعبه پر عطر داشتم و توی کوچهها داد زدم: «عطر، عطرِ خالص، عطر تازه، عطر عطر.» سر و کارم بیشتر با زنها و دخترها بود. زنم را در یکی از آن روزهای عطرفروشی پیدا کردم، یکهو از خانه بیرون آمد و عاشق همدیگر شدیم. وقتی پسرم به دنیا آمد زنم گفت که باید بروم سراغ کاری دیگر. میگفت زن ها عاشق این عطرها میشوند و تو هم قابل اعتماد نیستی.
الان قهوهخانه دارم، با یک زن و دو تا بچه. پسر بزرگم تصمیم داشت ورزشکار بشود ولی به خاطر جثهی کوچک و خیلی چیزهای دیگر نظرش عوض شد و خواست به خارج برود، ولی رفت مغازهی ساعتسازی باز کرد، کسب و کارش که نبود. اما سر و کلهزدن با زمان و تاریخ داشت از پا درش میآورد. برای همین جعبهی قدیمی من را برداشت و شد عطرفروش. الان توی کوچهها به زنها و دخترها عطر قدیمی میفروشد و به بعضیها کلی تخفیف میدهد. زنم میگوید درآمد ندارد ولی من میدانم دارد دنبال زنش میگردد.