صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب
■  پیوندها

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها




نورا موسوی‌نیا

داستان «پرسه‌فونه»


پرسه‌فونه با موهایی آشفته، با چشمانی سرخ، پیکری نیمه‌برهنه و دنباله‌ی پیراهنی که بر روی خاک کشیده می‌شود؛ همچون مجسمه‌ای سپیدپوش، نقاب رنگ‌پریده‌ی جهان زیرین را دور می‌اندازد و از میان دالان‌های تیره ‌و‌ تار مرده‌ها به سطح زمین می‌آید.

پرسه‌فونه پلک‌های سنگین و ملتهب خود را کمی بر روی هم می‌گذارد و دو مویرگ ارغوانی مایل به کبودی را بر سطح براق‌شان نمایان می‌کند. چهره‌ی رنگ‌پریده‌ی پرسه‌فونه با چین و شکنی بسیار کوچک بر گونه‌های فرورفته ادامه می‌یابد و با خطی چین‌خورده در مرکز پیشانی که گویی غوطه‌ور شدن در چیز عمیقی را نشان می‌دهد؛ به پایان می‌رسد. موهای ژولیده و تیره‌ی پرسه‌فونه تاب برداشته و انحنای یک رشته‌مو بر شقیقه‌اش سایه انداخته است. شیار عمیقی در آنجا در میان دو ابروی باریک و تیره و شیار دیگری از بینی تا کنار لب‌های ارغوانی و کشیده‌ شده‌اش به چشم می‌خورد. پرسه‌فونه با خود فکر می‌کند در جهان زنده‌ها اکنون کره‌های رنگین در فضا از نخ آویزان‌اند. صندلی‌ها در باد پرواز می‌کنند و لکه‌های زرد بر دیوارها منفجر می‌شوند.

یک‌بار دیگر پیکره‌ی خمیده‌اش را راست نگه می‌دارد. ستون‌ فقراتش تیر می‌کشید و استخوان‌هایش مثل سرب سنگین شده است. پرسه‌فونه دست‌هایش را بالا می‌آورد و به خطوط دست‌هایش خیره می‌شود. احساس می‌کند همه‌چیز می‌تواند از میان بدنش عبور کند چرا که او مدت‌ها پیش پیکر خود را از دست داده است. او به نسبت برای همه یک مرده است. یک خاطره، یک رویداد ذهنی که قرن‌ها پیش به وقوع پیوسته و به پایان رسیده. می‌توانست ساعت‌ها میان آدم‌ها پیاده‌روی کند، بی‌آنکه کسی او را ببیند یا حضورش را احساس کند. یک شبح معلق میان دو جهان، مرده‌ای در میان زنده‌ها. مرده‌ای که با آخرین بوسه‌ی زندگیش در دم مُرد و این آخرین فکر او نیز مرده‌ای بیش نیست. گذشتِ قرنها او را نه بطور کامل ساییده کرده و از میان برده و نه بطور کامل مصون مانده. بلکه بدتر از آن همچون مجسمه‌ای قدیمی تنها خطوط اصلی او را به طرزی هولناک مخدوش کرده و تا ابد بحال خود رها کرده است. دیگر نه ترمیم می‌شود و نه به یکباره متلاشی می‌گردد.

پرسه‌فونه با خود می‌اندیشد: «من زنده‌ای بودم که در خلائی شفاف و تهی پیش می‌رفت. افق قرمز بود و ابرهای سیاه بر فراز آسمان سنگینی می‌کردند و من در خلسه‌ای میان مرگ و زندگی می‌غلتیدم. ناگهان دستی مرا ربود و ابعاد دنیا چهارگانه شد. دیدم زمین واپسین نفس‌های خود را می‌کشد و جهان تاریک، خاموش و نابود می‌گردد. وقتی یک دستم را بالا بردم و چشم‌هایم را دوباره باز کردم؛ جهان نیز دوباره متولد شد. ولی ناگهان دیدم من به جهان مردگان هبوط کرده‌ام.»

پرسه‌فونه در میان انبوه آدم‌ها راه می‌رفت ولی احساس می‌کرد گم شده است، که جایی برای رفتن ندارد. میل مبهم و مرموزی پرسه‌فونه را برای کشف مجدد احساسات خفته‌اش از این سو به آن سو می‌کشاند. یک‌بار دیگر میان آدم‌ها قدم برمی‌دارد، از میان آنها می‌گذرد، با آنها برخورد می‌کند... ناگهان وحشت‌زده چهره‌اش را با دست‌هایش می‌پوشاند و فریاد می‌زند: «چرا من این‌چنین گرسنه و تشنه به صلیب کشیده می‌شوم؟ چرا این‌چنین به دخمه‌های تاریکی فرو می‌غلتم؟ انگار هر روز جنینی در مغزم رشد می‌کند و دوباره می‌میرد، انگار موجودی شریر در من هر روز قطعه‌قطعه می‌شود و از قطعات گوشت پیکرش منی دیگر زاده می‌شود، انگار اسبی سیاه با سم‌ضربه‌هایش هر روز به جداره‌ی قلبم می‌کوبد. من از مکانی بیگانه و غریب که نمی‌دانم کجاست به مکانی بیگانه‌تر و غریب‌تر هبوط کرده‌ام و اکنون آنقدر مرده‌ام که از فناناپذیری و جاودانگی خود وحشت می‌کنم و چشمانم از بس این دالان‌های تار و کدر مرده‌ها را سابیده و از بس بر روی سطح اشیاء لغزیده دیگر هیچ‌چیز را باور نمی‌کنم. گویی من در میان کورها و کرها و نابیناها به دنیا آمده‌ام و دیگر هیچ‌چیز خلاء وسیع میان این دو جهان را پر نمی‌کند.»

پرسه‌فونه در فضایی آکنده از گوشت و استخوان، فضایی آکنده از نفس‌های زهرآلود و سر و صدایی زجرآور حرکت می‌کرد، پیکرش تلوتلو می‌خورد طوری که انگار بر روی یک قطعه یخ ایستاده بود و فضای تهی اطرافش او را به سمت خود می‌کشید.

پرسه‌فونه احساس می‌کرد حشراتی سمج و بادکرده به چهره‌اش هجوم می‌برند، مارهایی نامرئی از بدنش بالا می‌روند و ساقه‌هایی زمخت و خشن به دور گلویش پیچیده می‌شوند. مأیوس و نومید بر روی زمین زانو می‌زند، دست‌هایش را تا زیر چانه‌اش بالا می‌آورد و مانند کسی که بنا بر عادتی دیرینه با خود حرف می‌زند زیر لب می‌گوید: «پس از آن مدتی بود دیگر چیزی را احساس نمی‌کردم. نقش هر رویدادی وارونه و معکوس درونم ثبت می‌شد و من هیچ‌چیز را نمی‌فهمیدم. هیچ‌چیز را بطور کامل درک نمی‌کردم ولی علیرغم همه‌چیز هنوز زنده بودم. زنده‌ای گیج و مرده‌ای مبهوت. روزها در خواب می‌غلتیدم و شب‌ها به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌ماندم. گاهی اوقات طوری می‌شد که احساس می‌کردم از ناامیدی، اندوه و یأس مفرط امید می‌گیرم و پس از آن همه‌ی کنجکاوی من تنها در جهت پیدا کردن پاسخ یک سوال منعطف شد، می‌خواستم بدانم من چرا زنده هستم؟ چرا زنده هستم؟»

پرسه‌فونه با پیکری از هم گسیخته برمی‌خیزد، نقاب جهان زیرین را به چهره می‌زند و از میان انبوه آدم‌ها به جهان مردگان باز می‌گردد.   

   

[1385] از مجموعه داستان پیاده‌روی بر سنگفرش خیابان بیست و هشتم



نظر خوانندگان: 1 نظر
 
 
  استفاده از مطالب جن و پری یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است