بوی گندِ پلاس
ولگردِ این نمد
حاشیه بر افاضههای خانقاه
و بیا کمی بیرونِ الفبا
دنبالِ کلاغِ قصه
جیبهایمان را بگردیم :
عبدالقادری از جنگل آمده بود
دو زانو به روی آفتاب خورشید میگرفت
عبدالقادرانِ دیگر به گردش
رشتههای طلایی آفتاب را قالی میشدند
عمه جانِ جبّهخانه عبدالقادرانِ کبود
نذر کرده بود توی دیگِ تریاک
خمار میگرفت
و کلامِ مکاتب
مکتب به خطای حروف و حروفیه
با خون و نان و بهشت
پرواز میگرفت
قصه از همین جا به سر رسید
و کاش کاشِ اگر اگر
های های و یا آهو
یا ضامن و چاقوی تیزِ زنجان
باباطاهرِ شور و
نت را نمیدانم از سر
بداهه
مست
و خانههای خرابِ اُترار
سمرقند
ری
کرمان...
آبِ هیچ سالی از چشمهها
توی یک جوی نمیرود
خشکی نداری که شوق شود فریاد
فریاد نداری که قطع شود ساحل
دریا نداری که قطع بگیرد به روی موج
موج نمیروی که دریا شوی و آب
از ابتدای حیاتش
توی یک جوی نمیرود.
حالا کجای کاری عبدالقادر!؟
مناجات!
مصیبت!
تزکیه!
تذکره!
طنطنه!
تَن تَتَنهای لایتناهی!
لاحولِ و لا تَن تَتَنهای من نه منم!
نه من منمهای اطوارِ سیر!
یا هو!
اجاقِ کور و دخترانِ مجازی!
و حقیقت! که نبود
یکی بود و حقیقت نبود. . .
پسرانِ پشتِ لب سفید را تا اشک
و دخترکانِ قبیلههای نه ساله را تا هیچ
و تو دمی برای خنکای ازارت
مجاز شدی و فوت کردی دورِ سرش را،
خواهرم بود
فوت کردی و مجاز شدی و مجاز کردی و نه ساله
قبیله خواهرم بود
تو در خمارت مجاز میشدی و ترکانِ قبیله
ترکمنانِ ترکستان
ترکستانِ دشتِ گُبی
و ترکمنستانِ زردپوستانِ آتش
مجاز شدند و از فوتِ تو
دخترِ نه ساله قبیله خواهر
مجازِ عشقِ تَن تَنای تو بود.
تو با اشترانِ تبّت پرواز شدی و با اسبانِ عرب شیهه کشیدی
تو خواهرانِ قبیله را
با کوکنار و مناجات مجاز کردی و ابوالهول
بلم سوارِ معابد بود
معبد روی آب میرفت
چوب را شقه میشد و انجیرِ خشک را دخیل میبست
سبزِ علف را میکشید و نهایت
تا ارتفاعِ درختهای کوچکش
پرواز میگرفت.
تو آسمان میخواستی
تو آسمان با ورد و خواهر و بته جقههای زیرِ گچ پنهانِ خانقاه میخواستی
تو قصه که سر رفته بود را
روی هیمههای آتشِ عذریترین حکایتِ عذرای لخت گذاشتی و
عذرا که سر رفت هیچ
آتش هم گریخت
آتش که گریخت هیچ
عذرای قبیلههای خواهر
جذام شدند و مغول
تمامِ نیشابور را گرفت.
تو تاتار بودی و اُترار
بازرگانِ نگاهِ نافذِ تو بود
تو تاتار بودی و تاتار
بازرگانِ اُترارِ تو بود
تو روی قصّه سُر میخوردی و قبیله
خواهرانِ من بودند
تو روی خواهرانِ قبیله سُر میخوردی و قصّه
خواهرانِ من بودند
تو ذکرِ پروانه را صبوح میزدی و پروانه
نامِ کوچک خواهرانِ من بودند
تو کوچک خواهرانِ مرا مجاز میکردی و مجاز
عشقِ کوچک خواهرانِ من بودند
تو عشقِ کوچک خواهرانِ مرا مجاز میکردی و
حقیقت نبود
بودا بود و بودادگی
بودا بود و پروانگی
بودا بود و ورد و روغن و برکه
بودا بود و
نبود
اما
عبدالقادرِ مناجات!
عبدالقادرِ مصیبت!
عبدالقادرِ مجاز و مجازندگیهای
کثیف!
میتوانی هزار سال را روی شانهات بگیری؟
میتوانی بمیری روی شانهات؟
میتوانی خاک میزت را روی شعرهایت تیمم کنی؟
میتوانی رو به قبله قبیله خواهر
توی چشمهای طوافِ اشک نگاه کنی؟
میتوانی جشن بگیری برای سوگ؟
میتوانی بوی گندِ پلاس را ولگرد کنی؟
میتوانی بیرونِ الفبا
دنبالِ قصه
عبدالقادری از جنگل آمده بود را
دو زانو به روی آفتاب خورشید بگیری؟
میتوانی خورشید شوی و
آفتاب بگیری از چربِ دودِ عود و غزال؟
میتوانی تمام شوی؟
میتوانی تمامش کنی؟
میتوانی؟
اسفند ٨٦