صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




علی خانمرادی

تحلیلی بر داستان: «زنان آسیب‌پذیر » نوشته‌ی: جان آپدایک/ ترجمه‌ی لیلا نصیری‌ها


جان آپدایک نویسنده‌ی بزرگ آمریکایی در سال 1932 در شیلینگتون پنسیلوانیا به دنیا آمد. در دانشگاه‌های هاروارد و آکسفورد طراحی و هنرهای زیبا را آموخت. اواسط دهه‌ی پنجاه در مجله‌ی ادبی نیویورکر مشغول به کار شد و پس از مدتی کار در مجله را کنار گذاشت تا به صورت تمام وقت به نوشتن بپردازد. این نویسنده‌ی بزرگ تاکنون توانسته است تقریبا پنجاه عنوان کتاب در زمینه‌های رمان، داستان کوتاه، شعر، نقد، کتاب کودک و نمایشنامه منتشر کند و دو بار جایزه‌ی ارزشمند پولیتزر را از آن خود کند و نیز دوبار جایزه ملی کتاب آمریکا را تصاحب نماید.

اگر چه جان آپدایک را به عنوان نویسنده‌ای همه‌فن‌حریف می‌شناسند لیکن شهرت اصلی او مربوط می‌شود به داستان های کوتاهش...

داستان کوتاه «زنان آسیب پذیر» یکی از داستان‌های کوتاه جان آپدایک است که در این نوشتار مورد نقد و بررسی تحلیلی قرار می گیرد.

جان آپدایک، داستان زنان آسیب‌پذیر را با تعمدی کاملا حرفه‌ای و ماهرانه، با خبری غیرطبیعی و خاص، شروع می‌کند. خبری که مخاطب را در آغاز داستان با مقدمه‌چینی زیرکانه‌ای برای گسترش متن با خود همراه می‌سازد.

«ورونیکا هورست را زنبور نیش زده بود... اما ورونیکا در اوج سلامتی و در بیست و نه سالگی چنان حساسیتی به این شوک آلرژیک نشان داد که نزدیک بود بمیرد.»

ایجاز و عدم پرگویی در شروع داستان موجب می‌شود خواننده در همان صفحه نخست، به تمامی، نسبت شخصیت‌ها، نوع روابط و احساسات شخصی و خانوادگی و از طرفی سازه‌های مفهومی موجود در کلیت ساختار محتوایی اثر را دریابد. شخصیت‌پردازی «گرگور» و تیپ‌شناسی «لس» در موقعیت تصویر شده در همان صفحات نخستین بسیار قابل باور و ملموس است و در ادامه نیز چهار عنصر بازیگری داستان با تبحر خاص آپدایک در مقابل دیدگان مخاطب داستانی قابل رویت می‌باشند (درادامه به این مبحث بیشتر خواهیم پرداخت).

اگر بخواهیم به قصه‌ی این داستان توجه بیشتری بکنیم می‌بینیم که: ورونیکا و لس، زن و مردی هستند که علی‌رغم میل باطنی‌شان در دو خانواده و جدا از هم زندگی می‌کنند. حالا ده سال از آن تابستانی که لس و ورونیکا  به پیشنهاد  لس از همدیگر جدا شده اند می‌گذرد و در این مدت ده سال، این دو عاشق شکست‌خورده، گاهی در میهمانی‌ها و مراسمات همدیگر را می‌بینند؛ ولی هیچ ارتباطی با همدیگر برقرار نمی‌کنند و زندگی خانوادگی‌شان را با روزمرگی و غمی پنهان ادامه می‌دهند.

حالا پس از این همه سال خبر تازه‌ای به گوش می رسد... ورونیکا در حالتی رنجور و درمانده از شوهرش گرگور جدا می‌شود و این خبر باعث می‌شود لس تصمیم بگیرد به همسرش بگوید وقت آن رسیده که از هم جدا شوند.

توضیحاتی شفاف از زبان راوی دانای کل نامحدود، فلاش‌بک‌های کوتاه و ایجاد یک بازی سابژکتیو مقایسه‌ای بین لیزا و ورونیکا در حیطه‌ی عقل و احساس می‌تواند راهبرد‌هایی باشند (اگرچه راهبرد‌هایی معمولی و حتی گاه راحت‌طلبانه) برای تداوم داستانی که خوب شروع شده است و به تعلیق فکورانه‌ای نیازمند است.

و آنجا که لس از پنجره‌ی دفتر کارش در طبقه‌ی دهم، ورونیکا را می‌بیند، در واقع بزنگاهی‌ست برای پرداخت تصویری داستان و حرکت و پیشروی ساختار متن؛ از انتهای راحت‌طلبی نویسنده در گزارشگری و همان توضیحات شفاف، به ابتدای روایت مصور و هنرمندانه.

در ادامه، باز شاهد فلاش‌بک‌هایی هستیم که در قالب دیالوگ‌های ورونیکا و لس شکل می‌گیرند و نیز اظهار عقیده طرفین در ارتباط با جدایی سالیان دور. سپس هنگامی که ورونیکا خبر جدایی از شوهرش گرگور را به اطلاع می‌رساند، جریان عاطفه‌مند و امید دلپذیری را در رگ‌های لس و همین‌طور خواننده‌ی منتظر جاری می‌سازد. و هم آن‌جاست که استراتژی نویسنده در قبال موقعیت تازه، خواننده را برای تداوم خوانش مجاب می‌دارد.

لس پس از خبر جدایی ورونیکا از گرگور، در آن کافه‌ی ظهرگاهی و هنگام صرف غذا؛ به خانه بر می‌گردد و علی‌رغم این که به ورونیکا قول داده است که در مورد مسایل موجود با لیزا حرفی نزند لیکن در اولین فرصت به همسرش می‌گوید که شاید زمانش رسیده که از هم جدا شوند. و در ادامه‌ی برخورد مظلومانه‌ی لیزا در قبال تصمیم یک نفره‌ی لس مبنی بر جدایی، موجبات گسست قریب‌الوقوع یک زندگی را فراهم می‌آورد.

در اینجا زیرساخت مفهومی داستان بیش از گذشته نمود می‌یابد و باید گفت که اصولا زیرساختار محتوایی متون و دیگر آنچه در ذهن نویسنده به عنوان نوعی انگیزه وجود دارد در چنین حوزه‌هایی از مرحله‌ی ذهنیت به پیکره‌ی عینی داستان پای می‌نهد و در اینجا آپدایک با نشان دادن چگونگی برخورد لس و لیزا و نوع برقراری ارتباط این زوج، به شایستگی جانمایه‌ی محتوایی اثر را پیش روی می‌نهد: آنجا که مردی با تلاشی سیاست‌مدارانه سعی دارد همسر آسیب‌پذیرش را به جدایی ناباورانه‌ای متقاعد سازد، تا به زندگی جدید و دلخواهش دست یازد.

در این اثنا دیالیکتیک غم‌انگیز زن و شوهر، که با گفتار معقول مرد و نگاه شکاک،مستاصل و زنانه‌ی زن توام است به فرجامی جز همان از هم‌گسیختگی پیوند دیرسال همسران نمی‌رسد.  

موقعیتی که جان آپدایک در این داستان بوجود می‌آورد اگرچه موقعیتی بکر و دست نخورده نیست لیکن به واسطه‌ی ایجاد هارمونی فلاش‌بک‌ها، دیالوگ‌ها و ابراز احساسات قوام یافته‌ی شخصیت‌ها،توانسته است میزان تاثیرگذاری و عمق داستانی اثر را فزونی بخشد؛ تا مخاطب آگاه بداند که با داستانی معمول و ناکارآمد مواجه نیست.

این گفتار، آنجا به اثبات می‌رسد که در پایان‌بندی ماهرانه‌ی داستان لس و لیزا همسرانی با پیوندی در احتضار، در صبحی از صبح‌های بارانی اوایل بهار به درخواست غیرعمد زن، نوع نوستالژیکی از رابطه را برقرار و ناخواسته غم خوشایندی را تجربه می‌کنند. آنجا که زن، شوهرش را فرا می‌خواند و از او می‌خواهد به غده‌ی عجیبی در عمق سینه‌ی سمت چپش دست بزند.

«دست رنگ پریده‌اش انگشتان لس را زیر سینه‌ی چپ‌اش برد. لس بی‌اختیار دستش را عقب کشید. نیم نگاهی به لس انداخت و گفت:_ بیا جلو. نمی‌توانم از بچه‌ها یا یک دوست بخواهم همچین کاری بکند. تو تنها کسی هستی که من هنوز توی دنیا دارم. اگر چیزی حس می‌کنی بگو.»

وقتی لس با اکراه خواسته‌ی زن را اجابت می‌کند؛ ابتدا متوجه چیز عجیب و غیرمعمولی نمی‌شود. لیزا دستش را روی دست لس می‌گذارد. انگشتانش را فشار می‌دهد و از او می‌خواهد عمق سینه‌اش را جستجو کند؛ «زیر پوست نه، آن پایین‌ها!»

براستی این غده‌ی عجیب چه چیزی می‌تواند باشد؟ برآمدگی عجیب در عمق سینه‌ی این زن شکننده؟!

لس با حالتی نگران در جستجوی مهاجم ناشناخته‌ای است که در واقع قلب همسرش را در بر گرفته است. او در اینجا دلسوزانه از لیزا_ همسرش می‌خواهد که به دکتر برود.

«لس توی فکر فرو رفت. چشم‌هایش را بست و به دنبال غده‌های دیگر گشت، به دنبال کشف مهاجم ناشناخته. _فکر می‌کنم، مثل هم نیستند.نمی‌دانم، نمی‌توانم بگویم، عزیزم. تو باید پیش دکتر بروی.»

جان آپدایک در پاراگراف آخر داستان از زبان دانای‌کل می‌گوید: «لس همان جا ماند. یک دستش هنوز روی سینه‌ی سمت راست و سالم لیزا بود. نرم بود، گرم و سنگین. این نیش زنبور بود، همان رابطه‌ی صمیمانه‌ای که جای دیگر به دنبالش می‌گشت، سرانجام شرعا و قانونا آن را به دست آورده بود...»

این همان حکم مطلقی است که راوی (نویسنده) به شکلی ساده و غیرمسولانه ابراز می‌نماید و به نظر می‌رسد قاطعیتی که در این حیطه وجود دارد بر تمامیت ذهنی و تاویل‌طلبی ذهن خواننده و نیز خود متن تاثیر منفی گزارده است.

در پایان با عنایت به عنوان داستان (زنان آسیب‌پذیر) مروری خواهیم داشت بر شخصیت‌پردازی  لیزا و ورونیکا دو شخصیت زن داستان:

ورونیکا: که نویسنده در چند مقطع صراحتا او را به عنوان زن آسیب‌پذیر در داستان معرفی می‌کند و عینا از این لفظ برای توصیف حال او استفاده می‌نماید. ابتدا زنی زیباست با موهای صاف و بلند و چشمانی سبز و بی‌پروا. زنی که به گفته‌ی لس، در شهر بزرگ شده و از آن خانه‌دارهای درست و حسابی است.

راوی در توصیف حالات ورونیکای قبل از جدایی از لس، چنین می‌گوید: «رفتار آزاد و بی‌خیال، همان لحن سرزنده و شاد و شنگول؛ لحنی که تا کنه وجود لاف‌زن و شوخ و شنگ لس نفوذ می‌کرد.»

اما وضعیت این زن شکننده و ظریف در ادامه و پس از جدایی از لس به مدت ده سال، بسیار دردناک و غم‌انگیز جلوه داده شده است. «کاهش وزن او را لاغر مردنی و استخوانی کرده بود، هر از گاهی هم بدنش باد می‌کرد و چاق می شد. تمام مدت یک پاش بیمارستان‌های مختلف بود.»

«شایع شده بود که گرگور خسته شده و با کسی روابطی به هم زده. لس فکر کرد این خیانت‌ها مثل زخم‌هایی هستند که ورونیکا درون زندان ساکت‌اش تحملشان می‌کند.»

لیزا : او زنی‌ست که برخلاف ورونیکا خانه‌دار نیست. اهل ورزش است؛ تنیس، گلف، کوهنوردی و اسکی بازی می‌کند و به همین خاطر صورتی کک و مکی دارد و سر و وضعی مردانه پیدا کرده است. موهاش مثل موهای مادرش خیلی زود خاکستری شده است لیکن بیرون از خانه زنی بسیار شاد، سرزنده و با نشاط است.

می‌توان گفت لیزا زنی‌ست با خصوصیات خاص و نه بی‌نظیر، او علی‌رغم ظاهر مردانه‌اش هنوز شکاکیت زنانه‌اش را حفظ کرده است؛ بعد از شنیدن پیشنهاد لس مبنی بر جدایی، زود به جدایی ورونیکا از همسرش اشاره می‌کند، گویی که حس ششم و قوای خارق‌العاده ای او را آگاه می‌سازد. هرچند در ادامه مغلوب سخنوری لس می‌شود و مظلومانه تسلیم خواسته‌ی او می‌گردد.

در نهایت به نظر می‌رسد علی‌رغم اشاره‌های مستقیم و محسوس نویسنده مبنی بر آسیب‌پذیر بودن شخصیت ورونیکا، باید گفت که در داستان مربوطه نه تنها ورونیکا بلکه لیزا نیز زنی‌ست شکننده و آسیب‌پذیر. و اساسا داستان به نوعی بیانگر مظلومیت زنان در خانواده و به تبع آن در اجتماع می‌باشد. ورونیکایی که با خیانت همسرش مواجه می‌شود و دم بر نمی‌آورد و کماکان از برقرار کردن ارتباط با مردی که قلبا دوستش دارد اجتناب می‌ورزد و لیزایی که به خاطر دارا بودن شرایط روحی و جسمی خاص از طرف شوهری که سال‌ها با او زندگی کرده است مورد بی‌مهری قرار گرفته و کنار گذاشته می‌شود. به عبارتی این وجه از داستان که در واقع رگه‌های فمینیستی اثر را در بر می‌گیرد با توجه به عنوان داستان از عوامل اصلی فرم معنایی و انگیزه‌ی برتر داستان به شمارمی‌آید.

در پایان باید گفت، مولفه‌ایی که باعث می‌شود داستان زنان آسیب‌پذیر مورد استقبال خوانندگان قرار گیرد؛ جدای از آنچه فوقا عرض شد، نوعی عامیانگی در قصه و سادگی روایت است. چنان که می‌بینیم نویسنده، قصه‌ای عامه‌پسند و تا حدودی کلیشه‌ای را با روایتی ساده و صمیمی و در عین حال متبحرانه؛ به داستانی پرمغز و ارزشمند بدل کرده است. 

 

 

 

 



نظر خوانندگان: 0 نظر